عنکبوت ها نه زیبایند
نه خوش خط وخال
نه حتا شکارچی ماهر...
فقط
زیبا دروغ می بافند..
عسل20.1.91
مغزم اشتهای افکار پوچ را باز می کند
بوی دلم که می سوزد
چشم هایم که دود می کند
می شود
فلسفه ی کسالت روز های بی تو!!
عسل)10.11.89
خانه خاموش است.
من به روزهایی رفته می اندیشم،
و سقف خانه هی قد می کشد!
حالا انگار فراموشی گرفته ام
خیلی چیزها را یادم نمی آید:
سوز سرد بعضی صبح ها،
ابرهای تیره ی بعضی آسمان ها،
جواب سلام هایی که نگرفته ام،
و شکوه هایی،زمزمه هایی،اخم هایی!
تازه حالا قدر خیلی چیزها را می دانم:
سوز سرد بعضی صبح ها،
ابرهای تیره ی بعضی آسمان ها،
جواب سلام هایی که نگرفته ام،
و شکوه هایی،زمزمه هایی،اخم هایی!
آنقدرها هم که بد نبودند؟
بودند؟
اصلا این را تازه فهمیده ام:
خورشید بعضی آسمان ها،
گاه پشت ابرها بهتر!
خودم را خواهم آفرید...
با قلبی از جنس ،ابر
که،اگر تکه تکه شد
باز ابر باشد!
و چشمانی از جنس شب
که تکرار شود ،بی اجازه!!
طوفانی شود...بی ترس!!
مـــــــــی خواهم فرزند عشق باشم
حتـــــــــــا،نا مشروع!
تمام باشم...
بی باک شروع!
خود را به تصویر می کشم
آن گونه که هستم
من،من را...!!!
و به سخره می گیرم چوب محک را !
....
تمام هستی ام را قمار میکنم!
برای فرهاد روحم!!
....
می خواهم
گاهی ،فرو بریزم
نگویم :نه!!من کوهم!!!
هزار باده از جام حافظ بنوشم
زمین را بگردم،زمان را،بپوشم!!
بگریم،بخندم،مست باشم
بمیرم،ولی هست باشم
بی اجازه...
خود را خواهم آفرید.....
عسل(16.3.89)
پ.ن:امروز دوست داشتم این کار پر نقص قدیمی رو بخونم و باورش کنم...
می شناسم خار دارند...
آنه تکرار غریبانه ی روز هایت چگونه گذشت...
تن به این باران بسپارم تا پاک شوم
از درد های پیرٍٍ
زخم های ماندگار
می روم خودم را به هیچ بسپارم
تا الفبای انجماد بیاموزم
که از طواف خسته ام
چشمه ها را باران نمی یابد
عشق را در کوچه های بن بست نمی توان خواست
که عشق تنها واژه ی مترادف دروغ بود.....
پ ن:من از خودم باختم......
عسل(12.11.90)
چهره ی رنجورش
چشم های راکد،میخ کوب شعبده ای ست..!
پوچ
این آتش گلستان نخواهد شد
به معجزه ی رسولان به خواب رفته
پیک ها-پیک دغل می نوشند
سوار بر زمان هیچ امید ی نمی تازد.!
کشتی از ساحل غریب افتاده
هفت زخم آسمان می سوزد
صدای مرگ می نوازد این کالبد چوبی
آخرین شام را تناول کن
نقاب ها چیره دستند برای لبخند
برگ وا مانده-زمین خورده در تلاطم طوفان
نابینا سیاهی نمی شناسد
دوزخی غریب
پنجه گشوده
خرسناک حریم می شناساند...
خدا برصلیب
بر دار.....سنگ به سنگ می بازد...
عسل(۲۳.۷.۸۹)
که می سوزوندش خورشید
تو رو می بخشمت اما
کسی جز من نمی بخشید
تو رو می بخشمت اما
نه این که باز برگردی
می خوام یادم بره کی بودی وبا من چه ها کردی
به تعداد دلای ما
به شهر قصه راهی هست
گذشتم از گناه تو
باور کن خدایی هست
غبار کینه رو شستم
همه حرفاتو بخشیدم
کسی تو آینه پیدا شد
که قبل از این نمی دیدم.......
پ.ن:کتاب همیشگی ترین و تنها دوستم لیلی اسماعیلی بلاخره چاپ شد..پس از رفتن
فریاد می کشم
های با تو ام!
گوش هایت کرند؟
نمی شنوی؟!
قلم
رساترین صداست
در سکوتی حائل...
عسل....
سال می رود تا در باتلاق گذشته غرق شود
هشتاد ونه اندوهِ داغِ داغ
هشتاد و نه نفس حبس مانده
هشتاد ونه بهار که مُرد
هشتاد ونه گورِ دهان گشوده
بلعیدن کودکانه های شاد
و بادبادکها آماج تیر غیب!
چشم های سنجاق شده به سقف آسمانِ مقوایی
انتظار پوچ...
و سال می رفت تا در حوض دیروز آب تنی کند
آب از سرش می گذرد
هشتاد ونه حباب که می ترکد
عسل(۲۹.۱۲.۸۹)
به دشت امن پشت سر
مرا ببر کنار تخته ی سیاه
کلاس درس باغچه
و حل مشکل کلید-گذر ز روی در!
بیا رفیق به من بگو چرا
صدای پای آب را کسی صدا نمی زند؟
چرا فروغ روزهای خوب
سکوت این شب سیاه را به هم نمی زند؟
بیا رفیق مرا ببر
به ذوق چاله های آب
به بادبادکی که بی هوا پرید
به عشق های پر حرارت کتاب
مرا ببر به چشم باز پنجره
به خنده های بی دلیل-ناب
بیا رفیق بگو چرا
جواب دست پاک وبی ریا
دشنه ای به دست دوست می شود
و اعتماد من به ارتفاع دست های او
سقوط می کند!
بیا رفیق مرا ببر
به خانه ی دلت-که دنج بود وپر صفا
در انتهای کوچه ی خدا
و زخمه ای بزن به ساز کوک بی صدا......
عسل(۲۰.۱۰.۸۹)
می مانند قلمبه می شود اما نمی ترکد..می ماند ،رشد می کند ،می زاید،سرد می شود،درد می روید،ریشه می دواند،به چشم می رسد،به خشم می چسبد،و....
می بازی!
گاهی حرف هایی را مدام مرور می کنی ،تکرار می شوی،ولی بیان نه!
گاهی آنقدر سکوت می شوی که صدا یادش می رود هستی،آن قدر صدا می شوی که شنیده نمی شوی،
گاهی واژه ها را گم می شوند،از ذهن ت می ریزند،سر می روند
بی معنا می شوند...
گویا نبوده اند مثل دوست....
....گاهی هیچ به یاد نمی آوری جز چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عسل
درگیری مان.....
عطر توست که می برد!
لبخند تو
دست های من
از یک خمیرند
هر دو بی نمک..!
از چه می هراسی
ترک کن عادت بودن را
خُرده خاطرات کپک زده
برو.....مریض نمی شوی!(عسل)
از هم آغوشی شبانه ی باران
بوسه ی نم ناک ش
لب های شور
تشنجٍ من،سکوت تنگِ آغوش
رقص تند انگشتانش
نبض هراسان و پیراهن خیس
لمس بی مرز تنم!
عطر ژولیدگی موهای بی خواب
سنگی به پای زمان-غرق سکون
مبهوت عشق بازی
آهنگ نفس های خیس- التهاب گونه هایم
وهم ناک می نگرد چشم های بی رنگی
هان!!
پچ پچ سایه ها
چه اهمیت دارد!
آتش داری ؟!باران!
عسل(۴.۷.۸۹)
زیر سایه ی خدا
دیدار کرده اند.
دو رهگذر
زیر سایه ی خدا
هم قدم ، کنار هم
در مسیر مشترک
پا به پای هم
ده قدم که نه،
یک قدم
پیش رفته اند...
تا شبی رسید،
ماه پیدا نبود
باد و طوفان گرفت.
بامدادان که شد،
رهگذر ز رهگذر
هیچ اثر ندید...
در مسیر مشترک،
یک حصار سخت
در میان کشیده اند...
89/7/20
چنار با دستان لرزان تکیه بر دیوار
ازدحام برگ ها را نظاره نشسته
خورشید؛سرخ چَشم،سر در چادر ابر فرو برده...
داغ غربت اند.....
بهار جوان مرگ..!
...لیلیوم های بنفش،
بوسه بر کفش های عابر بی عبور
انتهای کوچه...
بر مزار امروز
فاتحه می خواند شب....
تب است که پر نفس می رسد...
عسل(۲۱.۷.۸۹)
آسمان تلخ....لعنت به تمام راهها...لعنت به تمام جاده ها.
..تکه ای از روحم امروز جدا شد...سوار بر سرنوشت رفت...تکه ای از من تهی ست...
وتمام این اشکها بر این بغض نمی چربد...محکم ایستاده در گلوگاه نفس....اکنون ساعتها از من دور است....دور...دور....پروانه شد وبال زد تا رویا..تا هوا....تا زندگی و من ماندم ودرد دوری....
خواهرم امروز این خاک خفته را ترک کرد...و رفت..
آسمان بغ کرده با خست نگاه می کند وبارشم را یاری نمی کند....نمی دونم کی می شه بازم با هم بپریم وسط دشت بارون...بچرخیم...بچرخیم...دوره...دوره....
با هم بخندیم...با هم گریه کنیم...دلم تنگه....چشم هایم می سوزد ودلم....روزها و خاطراتم رقصان....و...............
نمی دونم چرا نوشتم فقط دارم خفه می شم....چرا نمی تونم خودم رو گول بزنم...
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم...
حتا اگر به دیده ی رویا ببینیم......
.......
پ.ن:لعنت به قفس سازان.....
پ.ن:ما حالمان خوب است اما تو باور نکن.....(عسل)
ارمغانیم نیست
از آن همه شب غمگین بی ستاره.
که مرا تنها کشاکشی بود
میان سپید و سیاه
میان آمد و شد این احساس
که هیچ صفتیش نتوانم داد.
و هیچ نامی بر آن
که ترسم از آنست
که هیچ نامی نسزد او را...
ارمغانیم نیست
از آن همه شب غمگین بی ستاره.
تنها
گاه مرا فرصتی می رسید
_ که باز و بسته شدن پنجره ای را می مانست _
آری،فرصتی بود مرا
که یکی دو خط ساده،
از پنجره می آمدند،
در دفترم می نشستند
و آوازم می دادند
که اینست ارمغان تو...
ارمغانیم نیست
از آن همه شب غمگین بی ستاره؛
جز این یکی دو خط ساده؛
پیش کش چشمانت...
89/7/28
دست تنهایی عریان شد...
بوی کسالت
دوستت دارم های نخ نما...پوسیده
دگمه های پنجره باز
تن چرک و سیاه کوچه
درخت بالغ بی مغز...
هجوم حرف های دارکوب
سر های تهی،از چوب!
ماهِ سنجاق شده
ستاره ها میخکوب
و سایه های کش آمده
گریز از هم...
دست بر سینه ی پنجره
غربتی عمیق...
در پی برق یک کلید....
درهای بعید.....
عسل(۳۱.۶.۸۹)
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند گاهی هست حالم دیدنی ست
حال من از این وآن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمدکه حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
پ.ن:شاعر این غزل را نمی شناسم اما حال روزش آشناست برایم.......
عسل
اهلی می شوم آیا؟؟بی که عروسک بازی های بزرگ باشم!
بازیچه ی روز های خماری!
نشسته،خاک گرفته کنج طاقچه ی دلی...
یا شکسته و زخمی به چشم تازه ی عروسکی....
اهلی شوم بی بند و طناب
بخندم بی اجازه! گریه های ناب!
چشم هایی قاب نگاهم شانه ای دیوار خستگی ام
دست هایی افیون دردهایم،زلال و درخشان دوست باشد!باشد..
بنشیند...بماند...!چای بنوشد....بی نشءه ی جادوی اندام ها
مست آغوش....تخدیر افسون....تشنج جنون....
پ.ن...................حذف شد!
عسل(اغتشاش کلمات)
شب خزیده...
در کمین...
خیره!که می شوی
هوس چیدن می کند یاغی!!
گیلاس لبانت را...
بگذار
خیره سرانه
ببوسم ت
که شب تمدید شود...
من خیره به
هیزم و آتش
او خیره به چشمانم...
از یک کفریم!
آتش پرست!!
در یورش شبانه ی
چشمانت
بی سلاح
به صلاح
شکست می خورم....
بی هوا نرو.....
بی،هوا می میرم.......
عسل(خطی ز دل تنگی هر یک روزی تنگ!)
پایم زخمی ست!
کفش هایِ تنگی!!......بی من برو....
تمام کوچه عطر تو را دارد...
تو عبور کرده ای
یا.....باران باریده؟؟؟؟
با تو دوره می کنم تقویم را بی تو
بی من دوره می کنی تقدیر را بی من
بیچاره بتهون!
عاشقانه ها را نواخت
نوای عشق را نشنید!!!
پ.ن:به احترام غربت دوست نمی خواستم بنویسم...به همان احترام نوشتم تا این دفتر خاک نگیرد برای بازگشتش....
عسل(۲۸.۶.۸۹)