![]() سلام. من یه دفتری دارم که هر وقت مطلب یا شعر قشنگی رو می بینم بلافاصله توش می نویسم. حالا تصمیم گرفتم یه دفتر آنلاین بسازم تا دیگران هم بتونند ازش استفاده کنند.البته بعضي وقتها مقالاتي هم مينويسم.گاهي هم كتابي رو معرفي ميكنم....زندگينامه بعضي شاعران و نويسندگان رو هم در اين وبلاگ ميتونيد ببينيد. در ضمن هر کس که دوست داشته باشه می تونه با من در نوشتن این دفتر همکاری کنه. باتشکر کیوان
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
براي دوستداران كوروش كبير
ميراث فرهنگي ايران اشعار آقاي هالو كارگاه نويسندگي عشق ماشين ادبيات محبان صاحب الزمان عكس عكس عكس (شايان) پارسه :::كوروش كبير::: آریا ادیب جمله های ادبی تاريك روشن مهدي اخوان ثالث شعر و ادبيات فارسي كانون ادبيات ايران کتاب و کتابخوانی سالهای ربوده شده (Elham) pendare nik gomnam داستانهای تخیلی من و اژدها آمار خود را تا99 برابر افزايش دهيد ایران سهراب گروه ادبیات بندپی غربی اختر آسمان ادب پارسی نظرات جوان بهائي:گامي در راه اخلاق ادبکده:بانک ادبیات پارسی سایت رسمی دفتر هدایت صادق هدایت شهد شیرین سخن ::درخشش پارسی:: خانه ي نقد دستنوشته های یک مانی کانون ادبی باران پاره پاره طنز و كنايه *اولین وبلاگ موج کره ای و بازیگران کره ای* سايت بيدل دهلوي :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
RSS
|
شعر و ادبیات پارسی
سايت بيدل دهلوي راه اندازي شد
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 16:36
داستان کوتاه:حتي به دروغ
همراه با نقد داستان
نوشته : شيرين آذرنگ در را پشت سرت ببند. آب دهانت را قورت بده. مي داني كه بايد بدون معطلي حرف ات را بزني. پيش از آنكه، نگاه كنجكاو او، از بالاي شيشه عينك اش، دچار ترديد ات كند. مثل ديروز و پريروزها. سلام كن و احوالپرسي. كوتاه و مختصر. نه به بوم جلو او توجه كن، نه به تابلو هاي روي ديوار نگار خانه. خوشبختانه تابلو زني كه رو به امواج دريا ايستاده و باد چادرش را بازي داده پشت سرت قرار دارد. دست دست نكن. برو سرِ اصل موضوع.“ببخشيد استاد، مي خواهم بدانم من با بقيه ي شاگردها، چه فرقي دارم برايتان؟ ” اشتباه كردي، بايد اول مي پرسيدي چرا تا يك جلسه غيبت مي كنم، به تكاپو مي افتيد؟ ... به ادامه مطلب مراجعه کنید
منبع:کانون ادبیات ایران ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 11:35
آن روز ها از فروغ فرخ زاد
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر آن بام های باد بادکهای بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزها یی کز شکاف پلکهای من آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید چشمم به روی هر چه می لغزید آنرا چو شیر تازه می نوشید گویی میان مردمکهایم خرگوش نا آرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به دشتهای نا شناس جستجو می رفت شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت آن روزها رفتند آن روزها ی برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره میگشتم پکیزه برف من چو کرکی نرم آرام می بارید بر نردبام کهنه چوبی بر رشته سست طناب رخت بر گیسوان کاجهای پیر و فکر می کردم به فردا آه فردا حجم سفید لیز با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهای رنگی شیشه فردا ... گرمای کرسی خواب آور بود من تند و بی پروا دور از نگاه مادرم خطهای باطل را از مشق های کهنه خود پک می کردم چون برف می خوابید در باغچه می گشتم افسرده در پای گلدانهای خشک یاس گنجشک های مرده ام را خک میکردم آن روزها رفتند آن روزهای جذبه و حیرت آن روزهای خواب و بیداری آن روز ها هر سایه رازی داشت هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر گویی جهانی بود هر کسی ز تاریکی نمی ترسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رفتند آن روزهای عید آن انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار می کردند آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز بازار در بوهای سرگردان شناور بود در بوی تند قهوه و ماهی بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت و چرخ می زد در ته چشم عروسکها بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال و باز می آمد با بسته های هدیه با زنبیل های پر بازار بود که می ریخت که می ریخت که می ریخت آن روزها رفتند آن روزهای خیرگی در رازهای جسم آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا می زد یک دست دیگر را و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان و عشق که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد در ظهر های گرم دود آلود ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم و به درختان قرض می دادیم و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی ناگاه محصورمان می کرد و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه آن روزها رفتند آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند از تابش خورشید پوسیدند و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه کنون زنی تنهاست کنون زنی تنهاست __________________ |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 10:24
..........
مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که به این شهر کوچک آمده اند. و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم... دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابایغریبم...بابام غریب مرد... درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب میگویم:_همه ما غریبیم.... |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:20
باغ ارواح:داستانی از ویرجینیا ولف
درباره ويرجينيا وولف:
" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد. وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است. آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ... ![]() ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 9:58
قاصدک از مهدی اخوان ثالث
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد و بام درِ من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که ترا منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کَرَند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب قاصدک! هان ولی آخر... ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با تواَم، آی کجا رفتی؟ آی... ! راستی آیا جایی خبری هست هنوز مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟ در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خُردَک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 23:48
از نوشته های خودم
درین تنهایی ها که کسی نیست تا
شادیهایش را با من قسمت کند
و دستان سردم را بگیرد
ترجیح میدهم تا
غم هایم را با مرگ قسمت کنم
و دستانش را که از آتش جهنم اعمالم گرم شده است
در دستانم بفشارم... |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 15:12
بيدل را بشناسيم
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 14:19
دیوان حافظ شیرازی در تلفن همراه
نسخه جدید از دیوان حافظ شیرازی با توانائی نمایش فارسی حتی در گوشی هائی که از زبان فارسی پشتیبانی نمیکنند. این دیوان شامل 495 غزل میباشد همچنین برنامه این امکان را به شما میدهد تا به مشاهده غزلیات پرداخته و با وارد کردن شماره مشخص به مشاهده غزل مورد نظر بپردازید ، از امکانات جالب این برنامه میتوان به گرفتن فال حافظ اشاره کرد. این برنامه با فرمت جاوا می باشد و بر روی اکثر گوشی هایی که جاوا را پشتیبانی میکنند قابل نصب است...
رمز فايل: www.bbjoon.com منبع : بی بی جون و هیجان
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 6:0
دانلود اشعار سهراب سپهری بر روی کلیه گوشیها
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 19:36
گزينه اشعار قيصر امين پور به زبان ارمني منتشر شد
رايزني فرهنگي ايران در ارمنستان کتاب "گزينه اشعار" قيصر امين پور را به زبان ارمني ترجمه و منتشر کرد.روابط عمومي سازمان فرهنگو ارتباطات اسلامي اعلام کرد، اين کتاب 96 صفحه اي (شامل 54 شعر) توسط "ادوارد حق ورديان" ترجمه شده است.
رضا عطوفي رايزن فرهنگي ايران در مقدمه اي بر کتاب آورده است: "زماني که مراسم نکوداشت مرحوم دکتر قيصر امين پور را در محل کانون نويسندگان ارمنستان با همکاري دوست خوبم آقاي لئون آنانيان رياست کانون نويسندگان ارمنستان برگزار کرديم در پايان برنامه قول دادم که به زودي کتاب گزينه اشعار مرحوم قيصر امين پور را به زبان ارمني در ارمنستان منتشر نمائيم و اکنون خرسندم که اين مهم به خوبي انجام پذيرفت. بدون ترديد نام مرحوم امين پور به عنوان «شاعر انقلاب اسلامي» ثبت و جاودان گرديده است... امين پور رسالت عظيم فرهنگي انقلاب اسلامي را به خوبي درک کرده بود و در راستاي آن تلاش کرد و به همين جهت در رديف يکي از مهم ترين گروه از اديبان انقلاب اسلامي است که پديدآورنده ادبيات غني انقلاب اسلامي هستند." |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 23:52
صمد بهرنگی که بود؟
بهرنگي: آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچههايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نميبينند چرا كه عدهء قليلي ميخواهند هميشه «غاز سرخ كرده در شراب» سر سفره شان باشد. آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگي چيست؟ آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم؟ چرا بايد بچه هاي شسته و رفته و بيلك و پيس و بي سر و صدا و مطيع تربيت كنيم؟ ******** مرگ خيلي آسان ميتواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا ميتوانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، كه ميشوم، مهم نيست، مهم اينست كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد... ماهي سياه كوچولو – صمد بهرنگي
داكتر غلام حسين ساعدي: بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچهها به او ميرسيد و او براﻯ همه جواب مينوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامههايي كه بچه ها برايش نوشته بودند. احمد شاملو: خسرو گلسرخي: م. آزاد : محمود احيايي: رضا براهني: امير پرويز پويان: نسيم خاكسار: محمود دولت آبادي: بهروز دهقاني: علي اشرف درويشيان: صمد بهرنگي در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش ميگذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد. ياد او هميشه در تاريخ و در قلب هاي ما زنده است. او خورشيدي است كه با گل نميتوان اندود. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت 2:30
این جهان کوه است و فعل ما ندا پس نداها را ز ما آید صدا
پسر و پدري داشتند در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد .. داد كشيد ؟؟ آي ي ي !! صدايي از دور دست آمد ! آ ي ي ي !! پسرك با كنجكاوي فرياد زد : كي هستي ؟ پاسخ شنيد : كي هستي ؟ پسرك خشمگين شد و فرياد زد : ترسو !! باز پاسخ شنيد : ترسو !! پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است ؟ پدر لبخندي زد و گفت : پسرم توجه كن و بعد با صداي بلند فرياد زد : تو يك قهرمان هستي ! صدا پاسخ داد : تو يك قهرمان هستي ! پسرك باز بيشتر تعجب كرد. پدرش توضيح داد : مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي اين در حقيقت انعكاس زندگي است. هرچيزي كه بگويي يا انجام دهي، زندگي عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلبت به وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتماً به دست خواهي آورد. هرچيزي را كه بخواهي ، زندگي همان را به تو خواهد داد. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 5:14
سخنی از حضرت زرتشت
به جهان چشم گشودن در دست ما نیست و از آن چشم بستن هم در دست ما نیست ولی به جهان با چشم بازنگریستن چرا!!!!!
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 17:42
۲۹بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. روز عشق ایرانی مبارک. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 19:8
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 9:2
ارتباط با یک دوست
پژمان پاکدل عزیز
خوشحالم که از وبلاگ خوشت اومده.....
دوست عزیز اگه مایلی تو هم در این وبلاگ بنویسی میتونی یه پست الکترونی بهم بدی تا برات شناسه کاربری و کلمه عبور بفرستم....
هر کس دیگه ای هم که بخواد میتونه....
در هر صورت پژمان جان ازت ممنونم. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 10:4
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است نه سرودي؛ نه سروري نه هماوازي نه شوري زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است. يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است. اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟ من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر من سرودي تازه مي خواهم جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت من اميد تازه مي خواهم افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش! نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم. با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه کرم خاکي نيستم. من آفتابم. جويبارم، موج بي تابم، تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟ تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟ شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما چو بيد از باد مي لرزيد اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟ اينک آن همبستري با دختر خورشيد و اين همخوابگي با مادر ظلمت من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد، گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد زندگي يعني تکاپو زندگي يعني هياهو زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي" ز جنبش وا نماند. گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد. زندگي همچنان آب است آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد. در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد. آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند. مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند. من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ. من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز. بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است. من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم. من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد. من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم. قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد. سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم. من خداي تازه مي خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را من به ناموس قرون بردگيها ياغيم ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم گو به دار آرزوهايم بياويزند گو بسنگ ناحق تکفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند من از اين پس ياغيم ديگر. |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 9:57
طنز در ادبیات کهن پارسی
بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .
ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند «جامی »
خانه ی شاعر ! درخانه ی من ز نیک و بد چیزی نیست جز بنگی وپاره ای نمد چیزی نیست ازهرچه پزند نیست غیر از سودا وزهرچه خورند جز لگدی چیزی نیست «عبید زاکانی »
خواجه غیاث الدین و سپس بی سبب زبان به هجوش گشاد. خواجه این قطعه رابه شاعر فرستاد:
به هجوی که گفتی همان کم شود ز دُم لابه ی سگ چه شادی رسد که با عف عفش موجب غم شود !
عذر ای چرخ زگردش تو خرسند نیم آزارم کن که لایق بندنیم ورمیل تو با بی خرد و نادان است من نیز چنان اهل وخردمند نیم « اثیرالدین اومانی »
فراگربه !! صاحبا و عده ای که فرمودی شد فراگربه یا فراموشت یا بده یا زانتظار برآر بنده ات را ز وعده ی دوشت « روشن اصفهانی »
مدرنیزم قدمایی !
به جز پنبه برنعل آهو مزن ! سوی مطبخ افکن ره کوچه را منه در بغل آش آلوچه را که نعل از تحمل مربا شود به صبرآسیا کهنه حلوا شود زافسار زنبور وشلوار ببر قفس می توان ساخت اما به صبر « مشرف اصفهانی ـ اسکندرنامه »
حشرات الارض ! خوبان گل گلشن حیاتند همه شکرلب وشیرین حرکاتند همه از آدمیان ، غرض همین ایشانند بگذار که باقی حشراتند همه « قاضی احمد سیستانی مشهوربه قاضی ِ لاغر »
کس که جمال نقش به جز حسن حال نیست و آن را که حسن حال نباشد ، کمال نیست شعر است هیچ و شاعری از هیچ ، هیچتر درحیرتم که بر سرهیچ این جدال چیست ؟ یک تن نپرسد از پی ترتیب چند لفظ ای ابلهان بی هنر این قیل وقال چیست ؟ از بهر مصرعی دوکه مضمون دیگری ست چندین خیال جاه و تمنای مال چیست ؟ « سحاب اصفهانی »
کاتبی نیشابوری در مرثیه ی شاعری به نام (شمس علا) گفته :
آنکه گه گه در شماری آمدی او برفت و ماند از و دیوان شعر (( هم نماندی گر به کاری آمدی ))
درهجو خواجه ای که قدی دراز داشته است :
کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت «انوری ابیوردی »
بخل وناخن خشکی وزیر را ، چنین تمهید بسته است :
مرا بخواندی وتشریف داد و زر بخشید شدم به نزد معّبر ، بگفتم این معنی جواب داد که این جز به خواب نتوان دید « ظهیر الدین فاریابی »
بخل
بگویم گرچه از من خشمت آید به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمی که تاری ، ریسمان در چشمت آید « اثیرالدین اومانی »
هشدار پوستینی بخواستم از تو تا زمستان به سربرم در آن حرمت ما برتوبود چنانک حرمت پوستین به تابستان بده ای خواجه پوستینم هین ! بیشتر ز آن که پوستینت هان ! « استاد جمال الدین عبدالرزاق»
مهمان کرده ای میزبان ِ مهمانیم که مراجان زدستش آزرده ست زاشتها ، گرچه سنگ خاره بود تا نگه می کنی فروبرده ست وای من کز نهیب معده او هرکه بینی فغان برآورده ست الغرض ، رحم کن که می دانم تا توآگه شوی مراخورده ست «صبور کاشانی » |+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:12
واژه ی " هیچ " در شعر بیدل
![]() " جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
کاربرد واژه ی " هیچ "، در بحث مفهوم شناسی شعر بیدل، از مهمترین نکات مورد تأمل است. بیدل با توجه به بار فلسفی این واژه، در چند جا از این مفهوم استفاده کرده است. برای ساماندهی اصل تسلسل در این بحث، خوب است سخن درباره ی این مسأله را با بخشبندی زیر پی بگیریم: 1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟ 1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟: 2- نگرش بیدل درباره ی این واژه چگونه است: - هیچ به معنای نیستی محض: " صفر اعتبار" به تعبیر بیدل در این جهانی که آمیخته با خیال " پوچ " و واهی است، مساوی به انسانی است که در عالم " کثرت" به سر می برد ودر آن عالم، حیثیت یک صفر را دارد. صفر از دید بیدل در عالم " کثرت"، به تنهایی خود اگر هزار تا هم باشد، عدد و رقم مجهول و بی معنایی است که بدون عدد یک ( عالم وحدت ) مفهوم روشن ندارد؛ پس این نگرش صفر در عالم به تعبیر خودش اعتباری، خیال پوچیست که در پایان، چیزی جز شرمساری و " تحقیق معانی غلط " را در پی نخواهد داشت؛ زیرا :
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:9
|
||||||