تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
پشته ی خار بر گرده ی رانده ی به جا مانده

چهره ی رنجورش

چشم های راکد،میخ کوب شعبده ای ست..!

پوچ

این آتش گلستان نخواهد شد

به معجزه ی رسولان به خواب رفته

پیک ها-پیک دغل می نوشند

سوار بر زمان هیچ امید ی نمی تازد.!

کشتی از ساحل غریب افتاده

هفت زخم آسمان می سوزد

صدای مرگ می نوازد این کالبد چوبی

آخرین شام را تناول کن

نقاب ها چیره دستند برای لبخند

برگ وا مانده-زمین خورده در تلاطم طوفان

نابینا سیاهی نمی شناسد

دوزخی غریب

پنجه گشوده

خرسناک حریم می شناساند...

خدا برصلیب

بر دار.....سنگ به سنگ می بازد...

عسل(۲۳.۷.۸۹)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/27ساعت 22:9  توسط عسل  | 

چشام از جنس بارونه

که می سوزوندش خورشید

تو رو می بخشمت اما

کسی جز من نمی بخشید

تو رو می بخشمت اما

نه این که باز برگردی

می خوام یادم بره کی بودی وبا من چه ها کردی

به تعداد دلای ما

به شهر قصه راهی هست

گذشتم از گناه تو

باور کن خدایی هست

غبار کینه رو شستم

همه حرفاتو بخشیدم

کسی تو آینه پیدا شد

که قبل از این نمی دیدم.......

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 19:46  توسط عسل  | 

http://s20.uploadfa.com/files/4/rf7dv1gw9h14f9/DSC07142.JPG

پ.ن:کتاب همیشگی ترین و تنها دوستم لیلی اسماعیلی بلاخره چاپ شد..پس از رفتن

فریاد می کشم

های با تو ام!

گوش هایت کرند؟

نمی شنوی؟!

قلم

رساترین صداست

در سکوتی حائل...

عسل....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/16ساعت 21:56  توسط عسل  | 

روز پشت میله های تار می پوسد

سال می رود تا در باتلاق گذشته غرق شود

هشتاد ونه اندوهِ داغِ داغ

هشتاد و نه نفس حبس مانده

هشتاد ونه بهار که مُرد

هشتاد ونه گورِ دهان گشوده

بلعیدن کودکانه های شاد

و بادبادکها آماج تیر غیب!

چشم های سنجاق شده به سقف آسمانِ مقوایی

انتظار پوچ...

و سال می رفت تا در حوض دیروز آب تنی کند

آب از سرش می گذرد

هشتاد ونه حباب که می ترکد

عسل(۲۹.۱۲.۸۹)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/08ساعت 13:34  توسط عسل  | 

بیا رفیق مرا ببر

به دشت امن پشت سر

مرا ببر کنار تخته ی سیاه

کلاس درس باغچه

و حل مشکل کلید-گذر ز روی در!

بیا رفیق به من بگو چرا

صدای پای آب را کسی صدا نمی زند؟

چرا فروغ روزهای خوب

سکوت این شب سیاه را به هم نمی زند؟

بیا رفیق مرا ببر

به ذوق چاله های آب

به بادبادکی که بی هوا پرید

به عشق های پر حرارت کتاب

مرا ببر به چشم باز پنجره

به خنده های بی دلیل-ناب

بیا رفیق بگو چرا

جواب دست پاک وبی ریا

دشنه ای به دست دوست می شود

و اعتماد من به ارتفاع دست های او

سقوط می کند!

بیا رفیق مرا ببر

به خانه ی دلت-که دنج بود وپر صفا

در انتهای کوچه ی خدا

و زخمه ای بزن به ساز کوک بی صدا......

عسل(۲۰.۱۰.۸۹)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 20:57  توسط عسل  | 

گاهی بغض هایی هست که نمی بارند

می مانند قلمبه می شود اما نمی ترکد..می ماند ،رشد می کند ،می زاید،سرد می شود،درد می روید،ریشه می دواند،به چشم می رسد،به خشم می چسبد،و....

می بازی!

گاهی حرف هایی را مدام مرور می کنی ،تکرار می شوی،ولی بیان نه!

گاهی آنقدر سکوت می شوی که صدا یادش می رود هستی،آن قدر صدا می شوی که شنیده نمی شوی،

گاهی واژه ها را گم می شوند،از ذهن ت می ریزند،سر می روند

بی معنا می شوند...

گویا نبوده اند مثل دوست....

....گاهی هیچ به یاد نمی آوری جز چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عسل

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/08ساعت 0:3  توسط عسل  | 

باد مو هایم را می کشد

درگیری مان.....

عطر توست که می برد!


لبخند تو

دست های من

از یک خمیرند

هر دو بی نمک..!


از چه می هراسی

ترک کن عادت بودن را

خُرده خاطرات کپک زده

برو.....مریض نمی شوی!(عسل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/21ساعت 22:11  توسط عسل  | 

آبستن بغضم

از هم آغوشی شبانه ی باران

بوسه ی نم ناک ش

لب های شور

تشنجٍ من،سکوت تنگِ آغوش

رقص تند انگشتانش

نبض هراسان و پیراهن خیس

لمس بی مرز تنم!

عطر ژولیدگی موهای بی خواب

سنگی به پای زمان-غرق سکون

مبهوت عشق بازی

آهنگ نفس های خیس- التهاب گونه هایم

وهم ناک می نگرد چشم های بی رنگی

هان!!

پچ پچ سایه ها

چه اهمیت دارد!

آتش داری ؟!باران!

عسل(۴.۷.۸۹)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/27ساعت 22:10  توسط عسل  | 

دو رهگذر،در مسیر مشترک،

زیر سایه ی خدا

دیدار کرده اند.

دو رهگذر

زیر سایه ی خدا

هم قدم ، کنار هم

در مسیر مشترک

پا به پای هم

ده قدم که نه،

یک قدم

پیش رفته اند...


تا شبی رسید،

ماه پیدا نبود

باد و طوفان گرفت.

بامدادان که شد،

رهگذر ز رهگذر

هیچ اثر ندید...


در مسیر مشترک،

یک حصار سخت

در میان کشیده اند...

                                                                                             89/7/20

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 10:12  توسط کیوان حسین زاده  | 

باد با شیون تمام کوچه را دوید

چنار با دستان لرزان تکیه بر دیوار

ازدحام برگ ها را نظاره نشسته

خورشید؛سرخ چَشم،سر در چادر ابر فرو برده...

داغ غربت اند.....

بهار جوان مرگ..!

...لیلیوم های بنفش،

بوسه بر کفش های عابر بی عبور

انتهای کوچه...

بر مزار امروز

فاتحه می خواند شب....

تب است که پر نفس می رسد...

عسل(۲۱.۷.۸۹)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 19:55  توسط عسل  | 

صبح و مه و راه...امروز برایم تلخ بود و سرد...

آسمان تلخ....لعنت به تمام راهها...لعنت به تمام جاده ها.

..تکه ای از روحم امروز جدا شد...سوار بر سرنوشت رفت...تکه ای از من تهی ست...

وتمام این اشکها بر این بغض نمی چربد...محکم ایستاده در گلوگاه نفس....اکنون ساعتها از من دور است....دور...دور....پروانه شد وبال زد تا رویا..تا هوا....تا زندگی و من ماندم ودرد دوری....

خواهرم امروز این خاک خفته را ترک کرد...و رفت..

آسمان بغ کرده با خست نگاه می کند وبارشم را یاری نمی کند....نمی دونم کی می شه بازم با هم بپریم وسط دشت بارون...بچرخیم...بچرخیم...دوره...دوره....

 با هم بخندیم...با هم گریه کنیم...دلم تنگه....چشم هایم می سوزد ودلم....روزها و خاطراتم رقصان....و...............

نمی دونم چرا نوشتم فقط دارم خفه می شم....چرا نمی تونم خودم رو گول بزنم...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم...

حتا اگر به دیده ی رویا ببینیم......

.......

پ.ن:لعنت به قفس سازان.....

پ.ن:ما حالمان خوب است اما تو باور نکن.....(عسل)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/08ساعت 22:23  توسط عسل  | 

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره.

که مرا تنها کشاکشی بود

میان سپید و سیاه

میان آمد و شد این احساس

که هیچ صفتیش نتوانم داد.

و هیچ نامی بر آن

که ترسم از آنست

که هیچ نامی نسزد او را...

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره.

تنها

گاه مرا فرصتی می رسید

_ که باز و بسته شدن پنجره ای را می مانست _

آری،فرصتی بود مرا

که یکی دو خط ساده،

از پنجره می آمدند،

در دفترم می نشستند

و آوازم می دادند

که اینست ارمغان تو...

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره؛

جز این یکی دو خط ساده؛

پیش کش چشمانت...

                                                                                          89/7/28



+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 14:25  توسط کیوان حسین زاده  | 

آستین شب پاره شد...

دست تنهایی عریان شد...

بوی کسالت

دوستت دارم های نخ نما...پوسیده

دگمه های پنجره باز

تن چرک و سیاه کوچه

درخت بالغ بی مغز...

هجوم حرف های دارکوب

سر های تهی،از چوب!

ماهِ سنجاق شده

ستاره ها میخکوب

و سایه های کش آمده

گریز از هم...

دست بر سینه ی پنجره

غربتی عمیق...

در پی برق یک کلید....

درهای بعید.....

عسل(۳۱.۶.۸۹)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت 21:37  توسط عسل  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند گاهی هست حالم دیدنی ست

حال من از این وآن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمدکه حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ.ن:شاعر این غزل را نمی شناسم اما حال روزش آشناست برایم.......


عسل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/28ساعت 22:49  توسط عسل  | 

چه قدر آدم ها مانده اند بی دوست.....

اهلی می شوم آیا؟؟بی که عروسک بازی های بزرگ باشم!

بازیچه ی روز های خماری!

نشسته،خاک گرفته کنج طاقچه ی دلی...

یا شکسته و زخمی به چشم تازه ی عروسکی....

اهلی شوم بی بند و طناب

بخندم بی اجازه! گریه های ناب!

چشم هایی قاب نگاهم شانه ای دیوار خستگی ام

دست هایی افیون دردهایم،زلال و درخشان دوست باشد!باشد..

بنشیند...بماند...!چای بنوشد....بی نشءه ی جادوی اندام ها

مست آغوش....تخدیر افسون....تشنج جنون....

پ.ن...................حذف شد!

عسل(اغتشاش کلمات)


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/20ساعت 21:36  توسط عسل  | 

زیر طاق پلکت

شب خزیده...

در کمین...

خیره!که می شوی

هوس چیدن می کند یاغی!!

گیلاس لبانت را...

بگذار

خیره سرانه

ببوسم ت

که شب تمدید شود...


من خیره به

هیزم و آتش

او خیره به چشمانم...

از یک کفریم!

آتش پرست!!


در یورش شبانه ی

چشمانت

بی سلاح

به صلاح

شکست می خورم....


بی هوا نرو.....

بی،هوا می میرم.......

عسل(خطی ز دل تنگی هر یک روزی تنگ!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 23:22  توسط عسل  | 

پابرهنه راه  را می روم....

پایم زخمی ست!

کفش هایِ تنگی!!......بی من برو....


تمام کوچه عطر تو را دارد...

تو عبور کرده ای

یا.....باران باریده؟؟؟؟


با تو دوره می کنم تقویم را        بی تو

بی من دوره می کنی تقدیر را    بی من


بیچاره بتهون!

عاشقانه ها را نواخت

نوای عشق را نشنید!!!

پ.ن:به احترام غربت دوست نمی خواستم بنویسم...به همان احترام نوشتم تا این دفتر خاک نگیرد برای بازگشتش....

عسل(۲۸.۶.۸۹)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/28ساعت 22:42  توسط عسل  | 

سلام... این آخرین دلنوشت من تا اطلاع ثانوی خواهد بود...میخوام یه مدت دنبال خودم بگردم...تا ببینیم چقدر طول میکشه پیدا شم؟!
 
 
 
کوچه خاموش و خلوت
رهگذاری نیست.
من پشت پنجره
می کاوم کوچه را
در جستجوی سایه ی تو؛
تنها سایه روشن اندوه می یابم اما...
اما تنها سایه روشن اندوه می یابم...
کوچه خاموش و خلوت
رهگذاری نیست
آفتاب از پشت ابر،
صبح غمگین زمستان را
روشن می کند...
من پشت پنجره،
می لرزم از سرمای درون خویش؛
قلب من
خالی است اکنون و انتظار مرا،
پشت پنجره،
با طپش آرام و منظم خود،
پای می دارد همچنان...
من این ترانه را
می خوانم هر صبح سرد زمستان و
پنجره هر بار،
با آسمان می گرید و
من از پشت پنجره،
می کاوم کوچه را
در جستجوی سایه ی تو...
اما کوچه خاموش و خلوت،
رهگذاری نیست...
                                                                                                دی ۸۸
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 4:15  توسط کیوان حسین زاده  | 

اولین شعر من:
 
 
 
سپیده دم جای نیمه شب را گرفت
بی اعتنا به من،به غصه هایم...
باد می آید
و عطر چای دارچین.
اینجا ساکت است.
سکوت اینجاست.
سکوت را دوست دارم
ولی نه به اندازه ی تو
گریه را دوست دارم
ولی نه به خاطر تو
غم را دوست دارم
ولی نه برای تو...
دیشب پروانه ای در چایم افتاد!
من اما ننوشیدمش!
 
***
رقص بید مجنون به آهنگ باد
بوی نمناک خاک باران زاد
چای داغ و کلوچه ی شمال
و کسی برای دوست داشتن!
من این همه را با هم دارم؛
حسودیت نمی شود؟
 
***
هر بار تو بودی و من می آمدم
و نگاهی؛
و تو می رفتی و من می ماندم.
نمی دانم چرا،
ولی هیچ گاه حرف خود را نگفتم.
یادت هست؟
یکبار آمدم تا بگویم،
تو سوار بر درشکه ی سرخ غرور رفتی،
من با چوبدست شکسته ی غرور!
یکی دو بار که در خیابان های پر تردد رهگذرهای همیشه دیدمت،
با خود گفتم او کجا می رود؟
به شهر طلایی خورشید؟
به دهکده ی نقره فام ماهتاب؟
دنبالت که آمدم،
ایستادی
و نگاهی...
من اما لال بودم!
و تو رفتی و من ماندم...
مثل همیشه...
 
***
همیشه در دستانت دنبال چیزی می گشتم
همیشه در ژرفای نگاهت پی چیزی بودم
چه چیزش را نمی دانم اما همیشه!
ترا که دیدم،
برای اولین بار شمعی روشن کردم.
اما باد آنرا خاموش کرد...
خدا کند باد،
شمع ــ یا شمع های ــ تو را
خاموش نکند؛
من اما دیگر شمعی روشن نخواهم کرد!
حالا ساعت هفت است...
اما دیگر چه فرقی می کند؟
چه بیایم چه نیایم
تو آنجا نیستی...
 
***
هر بار میان همهمه ی احساس،
میان دلهره ی یک نگاه
ترا گم می کردم
و آنگاه من بودم و اتوبوسی که رفته بود
و رفیقی که صداقتش آزارم می داد...
حالا ترا میان همهمه ی این بغض های همیشه،
در ازدحام کوچه های کوتاه خواب
پیدا میکنم...
 
***
گاهی که قصه ی تو را ورق می زنم،
ــ این گاهی یکی از آن همیشه هاست ــ
بادی از میان شاخه های همین بید مجنون می آید و
ابرهای سیاه آسمان دلم را
با خود می برد.
راستی اگر باد نبود و بید مجنون
من چه باید می کردم؟
تو اگر نبودی آیا بید مجنونی هم بود؟
تو اگر نبودی من کجای این دنیا بودم؟
چه می کردم؟
چه می خواندم؟
چه می گفتم؟
 
***
من اما خوب می شناسمت!
ترا بارها در انتهای یک رویای همیشگی دیده ام.
ترا بارها در کتاب سبز بیدهای مجنون خوانده ام.
ترا بارها نوشته ام.
تو اما مرا می شناسی؟
همه ی درد من همین است...
                                                                                                   ۸۸/۵/۲۱
 
 
پریشانی و عدم پیوستگی تو این شعر داد می زنه!که به خاطر پریشانی فکر اون موقع منه....
بارها تصمیم گرفتم که ویرایشش کنم اما به خاطر "اولین" بودنش این کار رو نکردم...
درب و داغونیش رو بذارید به حساب "اولین" بودنش!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/11ساعت 6:8  توسط کیوان حسین زاده  | 

با من بیا تا خانه ای بی سقف
تا آسمان،تا عطر باران
رقص مهتاب...
عشق ریخته به کاسه ی چشمم
تا بنوشی و مست شوی
یک بوسه تا خواب
در هر نفس نام تو را
در کام بردم
حوا شدم،آدم باش!
بی تابی ام، در یاب
با من بیا تا اوج مرگٍ باورٍ ترس
تا چلچله،تا آفتاب
تا کشفٍ رمز گل
به قلب سرد مرداب!
با من بیا تا عطر نان گرم وهیزم....
تا انتهای حجم لب...
با طعم گیلاس!
تا رقص انگشتان بید،
بر ساز احساس
تا هر طپش
از ضرب آهنگٍ شب داغ
تا فصل اول،بخش دوم در برگ تقویم
تا برف دی بر شانه های لخت دیوار
تا انتشار یک خبر
در قاصدک ها
ساده،پری وار
تا احتمال بوسه در مه
احداث طوفان!
یک قدم!
یک گام ساده!
چای وقلیان!
با من بچش
شیرینیٍ دل شوره های خوبٍ دیدار!
با من خجالت را بکش
با طعم سیگار!
با من بیا
تا با خدا،از دست باغ،سیبی بدزدیم!
بعد از عبور از کوچه های تنگ افکار!
با من بیا تا
وسوسه،تا کوچ،تا شب
تا گرگر این دفتر و
این مغز پر تب!                                                                 عسل(29.4.89)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/08ساعت 21:22  توسط کیوان حسین زاده  | 

در انتظار کسی که هیچ گاه نیامد...
 
 
۱.
 
آنجا منتظر بودم؛
با رفیقی از حوالی علاقه و احساس
که بوی گندم را می فهمید.
همانجا منتظر ماندم.
صحبت علاقه و تردید که می شود،
این سرمای ناجنس
که تا مغز استخوانم فرو می رود را
فراموش می کنم
و چشم می دوزم
به درازای بی نهایت جاده
و گوش می دهم به آواز چلچله ای که اینجا نیست...
شاید بیایی...
                                                                                     ۸۸/۱۰/۲۲
----------------------------------------
 
۲.
 
ساعت کهنه را بر می دارم
و از همین پنجره
ــ که روزی از آن
حرمت باغ را می نگریستی ــ
پرتاب می کنم!
تا او باشد و نگوید
که تو دیگر نمی آیی!
آری،انتظار سخت است...
(...)
                                                                                     ۸۸/۱۱/۱۱
----------------------------------------
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 0:15  توسط کیوان حسین زاده  | 

ترس..

از هر چه بوی عشق می دهد!

کشف معمای بوسه!

گندم،سیب،وسوسه!

قمار در شبی که می دمد...

ترس..

ترس..

از حل معمای دست های تو!

آمدن!

نشستن کنار تو!

ترس خنده ای برای زن!

یا کشیدن دلی میان دفتر حساب!

عشق یا حباب!

ترس زل زدن..

و....

چشم های عابری غریب!؟

رانده ی بهشت!!

یا کلاغ گم شده!

ترس بودنت!

ترس بوسه های بی هوا!

.....

باز شب

بی قراری..

غلتهای متوالی....

شانه ای به شانه ای...

از خود فراری....

و....

دیر می شود برای ترس...

برای من!!!

تو در منی!

خود منی!

بهشت را حراج می کنم....!!!

                                                                                                                 عسل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/04ساعت 6:1  توسط کیوان حسین زاده  | 

۱.
 
ای که زین پس سخن از عشق نخواهی که شنید
لا اقل از لب زخمی من سوخته جان
ای تو خورشید رخ شب زده!
هان تو!
من ترا می خوانم!
تو که از عشق گریزان هستی!
برو اما
دست کم این یک را
تو فراموش مکن:
که شقایق که به جانش شعله
و همین شمع که تا صبح نماند اثریش
ز چه این گونه به جان سوخته اند؟
و هم آن پروانه
ــ که به صد رنگ خدایش آراست ــ
ز چه خاکستر یک رنگ شده ست؟!
 
----------------------------------------------
۲.
 
 می گویم
              اگرچه نشنوی،
 می آیم
              اگر چه نباشی،
 می مانم
              اگرچه نمانی...
 به راستی که هنرمندی بانو!
              ساز مخالف را خوب می زنی!
 
 
 
 
پ.ن:چیزی که این روزا زیر لب میخونم: باد آمد و همه ی رویاها را با خود برد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 2:18  توسط کیوان حسین زاده  | 


من کنار پنجره
سرد وساکت وسیاه
درد روی سینه ام
ناگهان کسی ورای سایه هصفه های رنگ رنگ...
کسی،شکل من....
من برای او
از زمین
آسمان....خدا...نوشته ام...
کسی که هر قدم،پی صدای زندگی
دویده است...
قصه اش ،قصه ام
هر دو از دیار واژه ها...
در پی بیان...
من برای او بی اجازه حرف می زنم
درد مشترک
مرا رساند پشت پنجره
و....دیدم ش...
در انتهای باغ گم شده....
نشسته...
با شقایق کبود،حرف می زند....
عسل(30.5.89)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 23:2  توسط کیوان حسین زاده  | 

۱.
 
دیدم ترا خندان
با دیده ی تحسین...                                  
اشکی به چشم و اشک،
از باور چشمم
تحسین به دیده هیچ...                              ۲۳/۳/۸۹
 
-----------------------------------------------------------
 
۲.
بروی من،
پنجره ای که رو به دیوار باز میشود
ــ دیواری آجری ــ
دیواری که هنوز خواب آفتاب کویر می بیند.
و پنجره شاید خواب معدن را.
و من،خواب هیچ را...                                
-----------------------------------------------------------
 
۳.
ساعت چه می گوید؟
می گوید که تو نمی آیی...
نه در این هفته ی خاکستری و
نه در هیچ هفته ی خاکستری نیامده ای...
خاکستر هفته های سوخته ی گذشته را هم
هیچ بادی با خودش نخواهد برد!                     
                                                       ۸۹/۵/۱۵
------------------------------------------------------------
 
۴.
مثل آتش سیگار و پشت دست،
دفترم
پر است از
 یادآورهای دردناک فراموش شده...        
------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 21:35  توسط کیوان حسین زاده  | 

1.

چه تلاشی داشت

دوست!
می خواست کینه ی چشم هایش را
پس لبخندی
پنهان کند!
کسی به او نگفته؟!
چشم ها همیشه
کودک می مانند
بزرگ نمی شوند!
دروغ نمی گویند!

.................

2.

پنجره فال گوش ایستاده...
شاید....صدای پا!
آه...
هفته ی دونیم شده!
و...
سکوت....
کوه درد...
انگار سه شنبه است!!
.......................................


3.

و

هر چه حافظ را
به شاخ نباتش قسم می دهم!
عکس رخت را در جامم نمی بیند....

------------------------------------

4.

باران یعنی من در آغوش زمین....
باران یعنی من در آغوش هوا....

باران یعنی من در آغوش خدا......

                                                                                                            عسل

                                                  تاریخ(لحظه های دلتنگی ام هر کدام روزی)
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 18:52  توسط کیوان حسین زاده  | 

به پارسا ایرانی



گفتی انگار

این منم:

"شاعری که شعرهایش را

درختان توی باغ گفته اند."

خواستم تکرارش کنم اما

تو گویی کاردی از قلبم گذشت...

یادم آمد چیزی:

باغ ما اکنون،

درختی ندارد؛

حالا در آن

آسمان خراش کاشته اند...

                                                                                89/5/20

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 11:52  توسط کیوان حسین زاده  | 

تو را تحریم می کنم...
هیچ تار مویم،از جاده ی دستت،عبور نخواهد کرد...
تن به آفتاب تن ت ،نخواهم داد
در کنج زاویه ی چشم ات
نخواهم نشست،
از کندوی لبانت،نخواهم چشید...
نگاهم را
در مسیر عبورت
راهی نخواهم کرد...
در پناه آتش عشق تو
سرمای زمستان را
نخواهم کٌشت
در انتظار سایه ات
پشت پنجره
سایه شدم ...
اما....
تو را تحریم می کنم....
و...در قحطی تو....می میرم....
                                                                             عسل(9.5.89)
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 22:56  توسط کیوان حسین زاده  | 

 ۱.
 
دفتر ناگفته هایم را در آتش انداختم؛
نسوخت!
در آب جوشاندمش؛
دریغ از یکی کلمه ی ساده که پاک شود!
در حیرتم که به یک نگاه بی تفاوت تو،
چگونه واژه واژه ی خیس نماندنی ها شد!؟
 
--------------------------------------------
۲.
 
چقدر دورم از تو،
چقدر خالی دستم
از انتظار دست تو پر شد،
چقدر نگاه من بر این دیوار
بال بال ساعت خسته را ندید...
بانو!
بجز این افق که می بینم،
چند بی کران خاکستری دیگر
میان ما فاصله انداخته؟
 
---------------------------------------------
 ۳.
 
اینجا هوا سرد است...
 
زمستان نیامده؛
 
فصل،فصل تنهایی است!
                                                                                                          
                                                                                                                   ۸۹/۵/۱۵
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 16:6  توسط کیوان حسین زاده  | 

اهتزاز سیم های برق
رقص سایه ها...
زوزه ی مهیب باد...
ناله ی سگی،در انتهای شب
صدای پای ساعتی که می رود
دور می شود زمان
....
دستی از میان آینه
کشید روی صورتم!
بیا....بیا...!!
شکست نور
عبور....
ورای آینه...
کوره راه...
کوچه های شهر
تیره و سیاه!
در تصرف جیر جیر شب پره!!
وحشی و درنده خو!
جیغ می کشند،گاه گاه....
....می دوم..
می دوم...
لخ لخ کفش ها..
...
هجوم نور....!
به سمت چشم های من..
و...
بی رمق،نقش بسته بر زمین
صدا شکسته در گلو...
و....صدا...صدای مبهمی!!
عسل..!!!!!!!
خواب دیده ای؟؟!
چشم باز می کنم...
انعکاس صبح
توی آینه!
شهر مسخ شب پره...!!!
                                                                                                       عسل(13.4.89)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/13ساعت 15:51  توسط کیوان حسین زاده  |