تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی

عنکبوت ها نه زیبایند

نه خوش خط وخال

نه حتا شکارچی ماهر...

فقط

زیبا دروغ می بافند..

عسل20.1.91

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 22:31 توسط عسل |

لبریزم از میل بی میلی

مغزم اشتهای افکار پوچ را باز می کند

بوی دلم که می سوزد

چشم هایم که دود می کند

می شود

فلسفه ی کسالت روز های بی تو!!

عسل)10.11.89

+ نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 14:56 توسط عسل |

کاش آدم ها جسارت توضیح کارها رو داشتن نه توجیه!

+ نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 14:43 توسط عسل |

تمام نوشته ها و شعر هایی که نوشته بودم تو نت های گوشیم
و وقت نکردم بنویسم رو کاغذ از گوشیم پاک شد
الان تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که
گریه کنم...حالم بده....عسل
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 12:1 توسط عسل |

صبح غمگینی ست

خانه خاموش است.

من به روزهایی رفته می اندیشم،

و سقف خانه هی قد می کشد!

حالا انگار فراموشی گرفته ام

خیلی چیزها را یادم نمی آید:

سوز سرد بعضی صبح ها،

ابرهای تیره ی بعضی آسمان ها،

جواب سلام هایی که نگرفته ام،

و شکوه هایی،زمزمه هایی،اخم هایی!

تازه حالا قدر خیلی چیزها را می دانم:

سوز سرد بعضی صبح ها،

ابرهای تیره ی بعضی آسمان ها،

جواب سلام هایی که نگرفته ام،

و شکوه هایی،زمزمه هایی،اخم هایی!

آنقدرها هم که بد نبودند؟

بودند؟

اصلا این را تازه فهمیده ام:

خورشید بعضی آسمان ها،

گاه پشت ابرها بهتر!


+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 21:18 توسط کیوان حسین زاده |

دلم قهوه می خواهد....به تلخی سه شنبه ها...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/09ساعت 17:36 توسط عسل |

بی اجازه....

خودم را خواهم آفرید...

با قلبی از جنس ،ابر

که،اگر تکه تکه شد

باز ابر باشد!

و چشمانی از جنس شب

که تکرار شود ،بی اجازه!!

طوفانی شود...بی ترس!!

مـــــــــی خواهم فرزند عشق باشم

حتـــــــــــا،نا مشروع!

تمام باشم...

بی باک شروع!

خود را به تصویر می کشم

آن گونه که هستم

من،من را...!!!

و به سخره می گیرم چوب محک را !

....

تمام هستی ام را قمار میکنم!

برای فرهاد روحم!!

....

می خواهم

گاهی ،فرو بریزم

نگویم :نه!!من کوهم!!!

هزار باده از جام حافظ بنوشم

زمین را بگردم،زمان را،بپوشم!!

بگریم،بخندم،مست باشم

بمیرم،ولی هست باشم

بی اجازه...

خود را خواهم آفرید.....

عسل(16.3.89)

پ.ن:امروز دوست داشتم این کار پر نقص قدیمی رو بخونم و باورش کنم...

+ نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 15:36 توسط عسل |

کاکتوس هایم کمتر از آن ها که گمان می کنم

می شناسم خار دارند...

آنه تکرار غریبانه ی روز هایت چگونه گذشت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 20:50 توسط عسل |

می روم از خودم خلوت کنم

تن به این باران بسپارم تا پاک شوم

از درد های پیرٍٍ

زخم های ماندگار

می روم خودم را به هیچ بسپارم

تا الفبای انجماد بیاموزم

که از طواف خسته ام

چشمه ها را باران نمی یابد

عشق را در کوچه های بن بست نمی توان خواست

که عشق تنها واژه ی مترادف دروغ بود.....

پ ن:من از خودم باختم......

عسل(12.11.90)

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 13:55 توسط عسل |

پشته ی خار بر گرده ی رانده ی به جا مانده

چهره ی رنجورش

چشم های راکد،میخ کوب شعبده ای ست..!

پوچ

این آتش گلستان نخواهد شد

به معجزه ی رسولان به خواب رفته

پیک ها-پیک دغل می نوشند

سوار بر زمان هیچ امید ی نمی تازد.!

کشتی از ساحل غریب افتاده

هفت زخم آسمان می سوزد

صدای مرگ می نوازد این کالبد چوبی

آخرین شام را تناول کن

نقاب ها چیره دستند برای لبخند

برگ وا مانده-زمین خورده در تلاطم طوفان

نابینا سیاهی نمی شناسد

دوزخی غریب

پنجه گشوده

خرسناک حریم می شناساند...

خدا برصلیب

بر دار.....سنگ به سنگ می بازد...

عسل(۲۳.۷.۸۹)

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/02/27ساعت 22:9 توسط عسل |

چشام از جنس بارونه

که می سوزوندش خورشید

تو رو می بخشمت اما

کسی جز من نمی بخشید

تو رو می بخشمت اما

نه این که باز برگردی

می خوام یادم بره کی بودی وبا من چه ها کردی

به تعداد دلای ما

به شهر قصه راهی هست

گذشتم از گناه تو

باور کن خدایی هست

غبار کینه رو شستم

همه حرفاتو بخشیدم

کسی تو آینه پیدا شد

که قبل از این نمی دیدم.......

+ نوشته شده در شنبه 1390/01/20ساعت 19:46 توسط عسل |

http://s20.uploadfa.com/files/4/rf7dv1gw9h14f9/DSC07142.JPG

پ.ن:کتاب همیشگی ترین و تنها دوستم لیلی اسماعیلی بلاخره چاپ شد..پس از رفتن

فریاد می کشم

های با تو ام!

گوش هایت کرند؟

نمی شنوی؟!

قلم

رساترین صداست

در سکوتی حائل...

عسل....

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16ساعت 21:56 توسط عسل |

روز پشت میله های تار می پوسد

سال می رود تا در باتلاق گذشته غرق شود

هشتاد ونه اندوهِ داغِ داغ

هشتاد و نه نفس حبس مانده

هشتاد ونه بهار که مُرد

هشتاد ونه گورِ دهان گشوده

بلعیدن کودکانه های شاد

و بادبادکها آماج تیر غیب!

چشم های سنجاق شده به سقف آسمانِ مقوایی

انتظار پوچ...

و سال می رفت تا در حوض دیروز آب تنی کند

آب از سرش می گذرد

هشتاد ونه حباب که می ترکد

عسل(۲۹.۱۲.۸۹)

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/08ساعت 13:34 توسط عسل |

بیا رفیق مرا ببر

به دشت امن پشت سر

مرا ببر کنار تخته ی سیاه

کلاس درس باغچه

و حل مشکل کلید-گذر ز روی در!

بیا رفیق به من بگو چرا

صدای پای آب را کسی صدا نمی زند؟

چرا فروغ روزهای خوب

سکوت این شب سیاه را به هم نمی زند؟

بیا رفیق مرا ببر

به ذوق چاله های آب

به بادبادکی که بی هوا پرید

به عشق های پر حرارت کتاب

مرا ببر به چشم باز پنجره

به خنده های بی دلیل-ناب

بیا رفیق بگو چرا

جواب دست پاک وبی ریا

دشنه ای به دست دوست می شود

و اعتماد من به ارتفاع دست های او

سقوط می کند!

بیا رفیق مرا ببر

به خانه ی دلت-که دنج بود وپر صفا

در انتهای کوچه ی خدا

و زخمه ای بزن به ساز کوک بی صدا......

عسل(۲۰.۱۰.۸۹)

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 20:57 توسط عسل |

گاهی بغض هایی هست که نمی بارند

می مانند قلمبه می شود اما نمی ترکد..می ماند ،رشد می کند ،می زاید،سرد می شود،درد می روید،ریشه می دواند،به چشم می رسد،به خشم می چسبد،و....

می بازی!

گاهی حرف هایی را مدام مرور می کنی ،تکرار می شوی،ولی بیان نه!

گاهی آنقدر سکوت می شوی که صدا یادش می رود هستی،آن قدر صدا می شوی که شنیده نمی شوی،

گاهی واژه ها را گم می شوند،از ذهن ت می ریزند،سر می روند

بی معنا می شوند...

گویا نبوده اند مثل دوست....

....گاهی هیچ به یاد نمی آوری جز چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عسل

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/08ساعت 0:3 توسط عسل |

باد مو هایم را می کشد

درگیری مان.....

عطر توست که می برد!


لبخند تو

دست های من

از یک خمیرند

هر دو بی نمک..!


از چه می هراسی

ترک کن عادت بودن را

خُرده خاطرات کپک زده

برو.....مریض نمی شوی!(عسل)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت 22:11 توسط عسل |

آبستن بغضم

از هم آغوشی شبانه ی باران

بوسه ی نم ناک ش

لب های شور

تشنجٍ من،سکوت تنگِ آغوش

رقص تند انگشتانش

نبض هراسان و پیراهن خیس

لمس بی مرز تنم!

عطر ژولیدگی موهای بی خواب

سنگی به پای زمان-غرق سکون

مبهوت عشق بازی

آهنگ نفس های خیس- التهاب گونه هایم

وهم ناک می نگرد چشم های بی رنگی

هان!!

پچ پچ سایه ها

چه اهمیت دارد!

آتش داری ؟!باران!

عسل(۴.۷.۸۹)

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/27ساعت 22:10 توسط عسل |

دو رهگذر،در مسیر مشترک،

زیر سایه ی خدا

دیدار کرده اند.

دو رهگذر

زیر سایه ی خدا

هم قدم ، کنار هم

در مسیر مشترک

پا به پای هم

ده قدم که نه،

یک قدم

پیش رفته اند...


تا شبی رسید،

ماه پیدا نبود

باد و طوفان گرفت.

بامدادان که شد،

رهگذر ز رهگذر

هیچ اثر ندید...


در مسیر مشترک،

یک حصار سخت

در میان کشیده اند...

                                                                                             89/7/20

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/14ساعت 10:12 توسط کیوان حسین زاده |

باد با شیون تمام کوچه را دوید

چنار با دستان لرزان تکیه بر دیوار

ازدحام برگ ها را نظاره نشسته

خورشید؛سرخ چَشم،سر در چادر ابر فرو برده...

داغ غربت اند.....

بهار جوان مرگ..!

...لیلیوم های بنفش،

بوسه بر کفش های عابر بی عبور

انتهای کوچه...

بر مزار امروز

فاتحه می خواند شب....

تب است که پر نفس می رسد...

عسل(۲۱.۷.۸۹)

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/16ساعت 19:55 توسط عسل |

صبح و مه و راه...امروز برایم تلخ بود و سرد...

آسمان تلخ....لعنت به تمام راهها...لعنت به تمام جاده ها.

..تکه ای از روحم امروز جدا شد...سوار بر سرنوشت رفت...تکه ای از من تهی ست...

وتمام این اشکها بر این بغض نمی چربد...محکم ایستاده در گلوگاه نفس....اکنون ساعتها از من دور است....دور...دور....پروانه شد وبال زد تا رویا..تا هوا....تا زندگی و من ماندم ودرد دوری....

خواهرم امروز این خاک خفته را ترک کرد...و رفت..

آسمان بغ کرده با خست نگاه می کند وبارشم را یاری نمی کند....نمی دونم کی می شه بازم با هم بپریم وسط دشت بارون...بچرخیم...بچرخیم...دوره...دوره....

 با هم بخندیم...با هم گریه کنیم...دلم تنگه....چشم هایم می سوزد ودلم....روزها و خاطراتم رقصان....و...............

نمی دونم چرا نوشتم فقط دارم خفه می شم....چرا نمی تونم خودم رو گول بزنم...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم...

حتا اگر به دیده ی رویا ببینیم......

.......

پ.ن:لعنت به قفس سازان.....

پ.ن:ما حالمان خوب است اما تو باور نکن.....(عسل)

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/09/08ساعت 22:23 توسط عسل |

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره.

که مرا تنها کشاکشی بود

میان سپید و سیاه

میان آمد و شد این احساس

که هیچ صفتیش نتوانم داد.

و هیچ نامی بر آن

که ترسم از آنست

که هیچ نامی نسزد او را...

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره.

تنها

گاه مرا فرصتی می رسید

_ که باز و بسته شدن پنجره ای را می مانست _

آری،فرصتی بود مرا

که یکی دو خط ساده،

از پنجره می آمدند،

در دفترم می نشستند

و آوازم می دادند

که اینست ارمغان تو...

ارمغانیم نیست

از آن همه شب غمگین بی ستاره؛

جز این یکی دو خط ساده؛

پیش کش چشمانت...

                                                                                          89/7/28



+ نوشته شده در شنبه 1389/08/22ساعت 14:25 توسط کیوان حسین زاده |

آستین شب پاره شد...

دست تنهایی عریان شد...

بوی کسالت

دوستت دارم های نخ نما...پوسیده

دگمه های پنجره باز

تن چرک و سیاه کوچه

درخت بالغ بی مغز...

هجوم حرف های دارکوب

سر های تهی،از چوب!

ماهِ سنجاق شده

ستاره ها میخکوب

و سایه های کش آمده

گریز از هم...

دست بر سینه ی پنجره

غربتی عمیق...

در پی برق یک کلید....

درهای بعید.....

عسل(۳۱.۶.۸۹)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/09ساعت 21:37 توسط عسل |

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند گاهی هست حالم دیدنی ست

حال من از این وآن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمدکه حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ.ن:شاعر این غزل را نمی شناسم اما حال روزش آشناست برایم.......


عسل

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28ساعت 22:49 توسط عسل |

چه قدر آدم ها مانده اند بی دوست.....

اهلی می شوم آیا؟؟بی که عروسک بازی های بزرگ باشم!

بازیچه ی روز های خماری!

نشسته،خاک گرفته کنج طاقچه ی دلی...

یا شکسته و زخمی به چشم تازه ی عروسکی....

اهلی شوم بی بند و طناب

بخندم بی اجازه! گریه های ناب!

چشم هایی قاب نگاهم شانه ای دیوار خستگی ام

دست هایی افیون دردهایم،زلال و درخشان دوست باشد!باشد..

بنشیند...بماند...!چای بنوشد....بی نشءه ی جادوی اندام ها

مست آغوش....تخدیر افسون....تشنج جنون....

پ.ن...................حذف شد!

عسل(اغتشاش کلمات)


+ نوشته شده در سه شنبه 1389/07/20ساعت 21:36 توسط عسل |

زیر طاق پلکت

شب خزیده...

در کمین...

خیره!که می شوی

هوس چیدن می کند یاغی!!

گیلاس لبانت را...

بگذار

خیره سرانه

ببوسم ت

که شب تمدید شود...


من خیره به

هیزم و آتش

او خیره به چشمانم...

از یک کفریم!

آتش پرست!!


در یورش شبانه ی

چشمانت

بی سلاح

به صلاح

شکست می خورم....


بی هوا نرو.....

بی،هوا می میرم.......

عسل(خطی ز دل تنگی هر یک روزی تنگ!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/07ساعت 23:22 توسط عسل |

پابرهنه راه  را می روم....

پایم زخمی ست!

کفش هایِ تنگی!!......بی من برو....


تمام کوچه عطر تو را دارد...

تو عبور کرده ای

یا.....باران باریده؟؟؟؟


با تو دوره می کنم تقویم را        بی تو

بی من دوره می کنی تقدیر را    بی من


بیچاره بتهون!

عاشقانه ها را نواخت

نوای عشق را نشنید!!!

پ.ن:به احترام غربت دوست نمی خواستم بنویسم...به همان احترام نوشتم تا این دفتر خاک نگیرد برای بازگشتش....

عسل(۲۸.۶.۸۹)

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/28ساعت 22:42 توسط عسل |

سلام... این آخرین دلنوشت من تا اطلاع ثانوی خواهد بود...میخوام یه مدت دنبال خودم بگردم...تا ببینیم چقدر طول میکشه پیدا شم؟!
 
 
 
کوچه خاموش و خلوت
رهگذاری نیست.
من پشت پنجره
می کاوم کوچه را
در جستجوی سایه ی تو؛
تنها سایه روشن اندوه می یابم اما...
اما تنها سایه روشن اندوه می یابم...
کوچه خاموش و خلوت
رهگذاری نیست
آفتاب از پشت ابر،
صبح غمگین زمستان را
روشن می کند...
من پشت پنجره،
می لرزم از سرمای درون خویش؛
قلب من
خالی است اکنون و انتظار مرا،
پشت پنجره،
با طپش آرام و منظم خود،
پای می دارد همچنان...
من این ترانه را
می خوانم هر صبح سرد زمستان و
پنجره هر بار،
با آسمان می گرید و
من از پشت پنجره،
می کاوم کوچه را
در جستجوی سایه ی تو...
اما کوچه خاموش و خلوت،
رهگذاری نیست...
                                                                                                دی ۸۸
 
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/06/16ساعت 4:15 توسط کیوان حسین زاده |

اولین شعر من:
 
 
 
سپیده دم جای نیمه شب را گرفت
بی اعتنا به من،به غصه هایم...
باد می آید
و عطر چای دارچین.
اینجا ساکت است.
سکوت اینجاست.
سکوت را دوست دارم
ولی نه به اندازه ی تو
گریه را دوست دارم
ولی نه به خاطر تو
غم را دوست دارم
ولی نه برای تو...
دیشب پروانه ای در چایم افتاد!
من اما ننوشیدمش!
 
***
رقص بید مجنون به آهنگ باد
بوی نمناک خاک باران زاد
چای داغ و کلوچه ی شمال
و کسی برای دوست داشتن!
من این همه را با هم دارم؛
حسودیت نمی شود؟
 
***
هر بار تو بودی و من می آمدم
و نگاهی؛
و تو می رفتی و من می ماندم.
نمی دانم چرا،
ولی هیچ گاه حرف خود را نگفتم.
یادت هست؟
یکبار آمدم تا بگویم،
تو سوار بر درشکه ی سرخ غرور رفتی،
من با چوبدست شکسته ی غرور!
یکی دو بار که در خیابان های پر تردد رهگذرهای همیشه دیدمت،
با خود گفتم او کجا می رود؟
به شهر طلایی خورشید؟
به دهکده ی نقره فام ماهتاب؟
دنبالت که آمدم،
ایستادی
و نگاهی...
من اما لال بودم!
و تو رفتی و من ماندم...
مثل همیشه...
 
***
همیشه در دستانت دنبال چیزی می گشتم
همیشه در ژرفای نگاهت پی چیزی بودم
چه چیزش را نمی دانم اما همیشه!
ترا که دیدم،
برای اولین بار شمعی روشن کردم.
اما باد آنرا خاموش کرد...
خدا کند باد،
شمع ــ یا شمع های ــ تو را
خاموش نکند؛
من اما دیگر شمعی روشن نخواهم کرد!
حالا ساعت هفت است...
اما دیگر چه فرقی می کند؟
چه بیایم چه نیایم
تو آنجا نیستی...
 
***
هر بار میان همهمه ی احساس،
میان دلهره ی یک نگاه
ترا گم می کردم
و آنگاه من بودم و اتوبوسی که رفته بود
و رفیقی که صداقتش آزارم می داد...
حالا ترا میان همهمه ی این بغض های همیشه،
در ازدحام کوچه های کوتاه خواب
پیدا میکنم...
 
***
گاهی که قصه ی تو را ورق می زنم،
ــ این گاهی یکی از آن همیشه هاست ــ
بادی از میان شاخه های همین بید مجنون می آید و
ابرهای سیاه آسمان دلم را
با خود می برد.
راستی اگر باد نبود و بید مجنون
من چه باید می کردم؟
تو اگر نبودی آیا بید مجنونی هم بود؟
تو اگر نبودی من کجای این دنیا بودم؟
چه می کردم؟
چه می خواندم؟
چه می گفتم؟
 
***
من اما خوب می شناسمت!
ترا بارها در انتهای یک رویای همیشگی دیده ام.
ترا بارها در کتاب سبز بیدهای مجنون خوانده ام.
ترا بارها نوشته ام.
تو اما مرا می شناسی؟
همه ی درد من همین است...
                                                                                                   ۸۸/۵/۲۱
 
 
پریشانی و عدم پیوستگی تو این شعر داد می زنه!که به خاطر پریشانی فکر اون موقع منه....
بارها تصمیم گرفتم که ویرایشش کنم اما به خاطر "اولین" بودنش این کار رو نکردم...
درب و داغونیش رو بذارید به حساب "اولین" بودنش!
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/11ساعت 6:8 توسط کیوان حسین زاده |

با من بیا تا خانه ای بی سقف
تا آسمان،تا عطر باران
رقص مهتاب...
عشق ریخته به کاسه ی چشمم
تا بنوشی و مست شوی
یک بوسه تا خواب
در هر نفس نام تو را
در کام بردم
حوا شدم،آدم باش!
بی تابی ام، در یاب
با من بیا تا اوج مرگٍ باورٍ ترس
تا چلچله،تا آفتاب
تا کشفٍ رمز گل
به قلب سرد مرداب!
با من بیا تا عطر نان گرم وهیزم....
تا انتهای حجم لب...
با طعم گیلاس!
تا رقص انگشتان بید،
بر ساز احساس
تا هر طپش
از ضرب آهنگٍ شب داغ
تا فصل اول،بخش دوم در برگ تقویم
تا برف دی بر شانه های لخت دیوار
تا انتشار یک خبر
در قاصدک ها
ساده،پری وار
تا احتمال بوسه در مه
احداث طوفان!
یک قدم!
یک گام ساده!
چای وقلیان!
با من بچش
شیرینیٍ دل شوره های خوبٍ دیدار!
با من خجالت را بکش
با طعم سیگار!
با من بیا
تا با خدا،از دست باغ،سیبی بدزدیم!
بعد از عبور از کوچه های تنگ افکار!
با من بیا تا
وسوسه،تا کوچ،تا شب
تا گرگر این دفتر و
این مغز پر تب!                                                                 عسل(29.4.89)
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/08ساعت 21:22 توسط کیوان حسین زاده |

در انتظار کسی که هیچ گاه نیامد...
 
 
۱.
 
آنجا منتظر بودم؛
با رفیقی از حوالی علاقه و احساس
که بوی گندم را می فهمید.
همانجا منتظر ماندم.
صحبت علاقه و تردید که می شود،
این سرمای ناجنس
که تا مغز استخوانم فرو می رود را
فراموش می کنم
و چشم می دوزم
به درازای بی نهایت جاده
و گوش می دهم به آواز چلچله ای که اینجا نیست...
شاید بیایی...
                                                                                     ۸۸/۱۰/۲۲
----------------------------------------
 
۲.
 
ساعت کهنه را بر می دارم
و از همین پنجره
ــ که روزی از آن
حرمت باغ را می نگریستی ــ
پرتاب می کنم!
تا او باشد و نگوید
که تو دیگر نمی آیی!
آری،انتظار سخت است...
(...)
                                                                                     ۸۸/۱۱/۱۱
----------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت 0:15 توسط کیوان حسین زاده |