تبليغاتX
شعر و ادبیات پارسی
شعر و ادبیات پارسی
سايت بيدل دهلوي راه اندازي شد
 
 

پايگاه اينترنتي ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي افتتاح شد.
اين سايت که به مناسبت برگزاري سومين کنگره عرس بيدل دهلوي راه اندازي شده است، شامل: اطلاعاتي درباره زندگي بيدل، اشعار بيدل و مقالاتي درباره شعر و انديشه اوست.
همچنين اين سايت محل تبادل نظر بيدل پژوهان و اديبان است تا مقالات و نظرات خود را درباره بيدل منتشر کنند.
سومين کنگره بين المللي بيدل دهلوي روزهاي  15 و 16 آبان ماه در تهران برگزار مي شود.
علاقه مندان مي توانند با نشاني www.bideldehlavi.com   به اين پايگاه مراجعه کنند.

منبع:کانون ادبیات ایران

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 16:36 |

داستان کوتاه:حتي به دروغ
 
همراه با نقد داستان  
نوشته : شيرين آذرنگ  
 
در را پشت سرت ببند. آب دهانت را قورت بده. مي داني كه بايد بدون معطلي حرف ات را بزني. پيش از آنكه، نگاه كنجكاو او، از بالاي شيشه عينك اش، دچار ترديد ات كند. مثل ديروز و پريروزها. سلام كن و احوالپرسي. كوتاه و مختصر. نه به بوم جلو او توجه كن، نه به تابلو هاي روي ديوار نگار خانه. خوشبختانه تابلو زني كه رو به امواج دريا ايستاده و باد چادرش را بازي داده پشت سرت قرار دارد. دست دست نكن. برو سرِ اصل موضوع.“ببخشيد استاد، مي خواهم بدانم من با بقيه ي شاگردها، چه فرقي دارم برايتان؟ ” اشتباه كردي، بايد اول مي پرسيدي چرا تا يك جلسه غيبت مي كنم، به تكاپو مي افتيد؟ ...
 
 
 
به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 11:35 |

آن روز ها از فروغ فرخ زاد
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست
__________________
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 10:24 |

..........

مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که

به این شهر کوچک آمده اند.

و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم

سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره

است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم...

دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابای

غریبم...بابام غریب مرد...

درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب

میگویم:_همه ما غریبیم....

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 12:20 |

باغ ارواح:داستانی از ویرجینیا ولف
درباره ويرجينيا وولف:
" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد.
وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است.
آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ...
                                          
wolf
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 9:58 |

قاصدک از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما، اما
گرد و بام درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری
برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کَرَند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک! هان ولی آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تواَم، آی کجا رفتی؟ آی... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟
در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خُردَک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 23:48 |

از نوشته های خودم
درین تنهایی ها که کسی نیست تا
شادیهایش را با من قسمت کند
و دستان سردم را بگیرد
ترجیح میدهم تا
غم هایم را با مرگ قسمت کنم
و دستانش را که از آتش جهنم اعمالم گرم شده است
در دستانم بفشارم...
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 15:12 |

بيدل را بشناسيم
چاپ

درسال 1054 ﻫ . ق در ساحل جنوبي رودخانه «گنگ»  در شهر عظيم آباد پنته «ميرزا عبد الخالق»  صوفي سالخورده قادري صاحب فرزند پسري شد، ميرزا به عشق مراد معنوي سلسله طريقت خود يعني «عبد القادر»  نام فرزندش را «عبد القادر»  گذاشت. دوست و هم مسلك «ميرزا عبد الخالق» ، «ميرزا ابوالقاسم ترمذي» كه صاحب همتي والا در علوم رياضي و نجوم بود براي طفل نورسيده آينده درخشاني را پيشگويي كرد و به ميمنت اين ميلاد خجسته دو ماده تاريخ «فيض قدس»  و «انتخاب»  را كه به حروف ابجد معادل تاريخ  ولادت كودك مي شد، ساخت. نسبت ميرزا به قبيله «ارلاس» مي رسيد، قبيله اي از مغول با مرداني جنگاور. اين كه كي، چرا و چگونه نياكانش به سرزمين هند مهاجرت كرده بودند، نامعلوم و در پرده اي از ابهام است. «عبدالقادر»  هنگامي كه هنوز بيش از چهار سال و نيم نداشت پدرش را از دست داد و در سايه سرپرستي و تربيت عمويش «ميرزا قلندر» ـ كه خود از صوفيان با صفا بود‌ ـ مكتب و مدرسه را رها كرد و مستقيماً  تحت آموزش معنوي وي قرار گرفت، ميرزا قلندر معتقد بود كه اگر علم و دانش وسيله كشف حجاب براي رسيدن به حق نباشد خود تبديل به بزرگترين حجابها در راه حق مي گردد و جز ضلالت و گمراهي نتيجه اي نخواهد داشت. «عبدالقادر» در كنار وي با مباني تصوف آشنايي لازم را پيدا كرد و همچنين در اين راه از امداد و دستگيري «مولينه كمال»  دوست و مراد معنوي پدر بهره ها برد. از همان روزها عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق مي سرود و چون بر حفظ و اخفاي راز عشقش به حق مصر بود «رمزي » تخلص مي كرد تا اين كه بنا بر قول يكي از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدي از مصراع  «بيدل از بي نشان چه گويد باز»  به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزي»  به «بيدل»  تغيير داد. بيدل در محضر شاه اقليم فقر: «شاه ملوك» «شاه يكه آزاد»  و «شاه فاضل» روح عطشانش را از حقايق وجود سيراب مي كرد و از مطالعه و تتبع در منابع عرفان اسلامي و شعر غني فارسي توشه ها بر مي گرفت. وي در كتاب «چهار عنصر» از كرامات شگفت انگيزي كه خود از بزرگان فقر و عزلت مشاهده كرده بود سخن مي گويد. «بيدل» هنگامي كه سيزده سال بيشتر نداشت به مدت سه ماه با سپاه «شجاع»  يكي  از فرزندان شاه جهان در ترهت ( سرزميني در شمال پتنه) به سر برد و از نزديك شاهد درگيري هاي خونين فرزندان شاه جهان بود، پس از آن نزاعهاي خونين داخلي فروكش كرد و اورنگ زيب فرزند ديگر «شاه جهان»  صاحب قدرت سياسي در هند شد، بيدل همراه با ماماي خوش ذوق و مطلعش «ميرزا ظريف»  درسال 1017 به شهر «كتك» مركز اوريسه رفت.
ديدار شكفت «شاه قاسم هواللهي»  و بيدل در اين سال از مهمترين وقايع زندگي اش به شمار مي رود. بيدل سه سال در اوريسه از فيوضات معنوي شاه قاسم بهره برد. بيدل چهره اي خوشآيند و جثه اي نيرومند داشت، فن كشتي را نيك مي دانست و ورزشهاي طاقت فرسا از معمولي ترين فعاليتهاي جسمي او بود. در سال 1075 ﻫ . ق به دهلي رفت، هنگام اقامت در دهلي دايم الصوم بود و آن چنان كه خود در چهار عنصر نقل كرده است،‌ به سبب تزكيه درون و تحمل انواع رياضت ها و مواظبت بر عبادات درهاي اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود و مشاهدات روحاني به وي دست مي داد، در سال 1076 با «شاه كابلي» كه از مجذوبين حق بود آشنا شد، ديدار با شاه كابلي تأثيري عميق بر او گذاشت. و در همين سال در فراق اولين مربي معنوي اش ميرزا قلندر به ماتم نشست، وي در سال 1078 ﻫ . ق سرايش مثنوي «محيط اعظم»  را به پايان رساند، اين مثنوي درياي عظيمي است لبريز از تأملات و حقايق عرفاني. دو سال بعد مثنوي «طلسم حيرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضي كه از حاميان او بود هديه كرد تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زيب باز گرداند. اما پس از مدت كوتاهي، چون از او تقاضاي مديحه كردند، از خدمت سپاهي استعفا كرد. بيدل در سال 1096 ﻫ . ق به دهلي رفت و با حمايت و كمك نواب شكرالله خان داماد عاقل خان راضي مقدمات يك زندگي توأم با آرامش و عزلت را در دهلي فراهم كرد، زندگي شاعر بزرگ در اين سالها به تأمل و تفكر و سرايش شعر گذشت و منزل او ميعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فكر و ذكر بود، در همين سالها بود كه بيدل به تكميل مثنوي «عرفان»  پرداخت و اين مثنوي عظيم عرفاني را در سال 1124 ﻫ . ق  به پايان رساند، با وجود تشنج و درگيري هاي سياسي در بين سران سياسي هند و شورش هاي منطقه اي و آشفتگي اوضاع، عارف شاعر تا آخرين روز زندگي خود از تفكرات ناب عرفاني و آفرينش هاي خلاقه هنري باز نماند. بيدل آخرين آينه تابان شعر عارفانه فارسي بود كه نور وجودش در تاريخ چهارم صفر ﻫ . ق 1133 به خاموشي گراييد. از بيدل عير از ديوان غزليات آثار ارزشمند ديگري در دست است كه مهمترين آنها عبارتند از:
1ـ مثنوي عرفان
2 ـ مثنوي محيط اعظم
3 ـ مثنوي رقعات
4 ـ مثنوي طلسم حيرت
5 ـ رباعيات
6 ـ چهار عنصر (زندگينامه خودنوشت شاعر)
7 ـ رقعات
8 ـ نكات و ...
زبان بيدل براي كساني كه براي اولين بار با شعر وي آشنايي به هم مي زنند اگر شگفت انگيز جلوه نكند تا حد زيادي گنگ و نامفهوم مي نمايد، اين امر مبتني بر چند علت است:
الف) شعر بيدل ميراث دار حوزه وسيعي از ادب و فرهنگ فارسي است كه بيش از هزار سال پشتوانه و قدمت دارد. ادب و فرهنگي كه در هر حوزه انديشه و عرفان و تفكر گرانبار شده است. از طرفي چون در حوزه شعر سنتي همواره اندوخته پيشينيان همچون گوهري گرانبها مد نظر آيندگان بود  و خلاقيت و آفرينش در بستر سنت اتفاق مي افتاد و نوآوري شكستن سنت ها نبود بلكه آراستن و افزودن به سنت ها بود (در عين توجه به اصول سنتي)، در شعر بيدل بار ادبي و معنايي كلمات و دايره تداعي معاني موتيوها به سر حد كمال خود رسيده است و همچنين موارد جديدي نيز به آن افزودن شده و زبان نيز در عين ايجاز و اجمال است. به گونه اي كه خواننده شعر او براي آن كه فهم درستي از شعر وي داشته باشد لازم است به اندازه كافي از سنت شعر فارسي مطلع و به اصول  اساسي عرفان اسلامي آگاه باشد.
ب) بيدل شاعري است با تخيل خلاق، كشف روابط باريك در بين موضوعات گوناگون و طرح مسائل پيچيده عرفاني به شاعرانه ترين زبان، و همچنين نوآوري شاعر در مسائل زباني و سبكي، ‌دقتي ويژه و ذهني ورزيده را از مخاطب براي فهم دقيق و درك لذت از شعر وي طلب مي كند.
ج) شعر بيدل همچون جنگلي بزرگ و ناشناخته است كه در اولين قدم به بيننده آن حس حيرت و شگفتي دست مي دهد و چون پا به داخل آن مي گذارد دچار غربت و اندوه و ترس مي شود و در واقع مدتي طول مي كشد تا با شاخ و برگ و انواع درختان و پرندگان و راههايي كه در آن است آشنا شود اما چون مختصر انس و الفتي با آن پيدا مي كند، به شور و اشتياق در صدد كشف ناشناخته هايش بر   مي آيد، با شعر بيدل بايد انس پيدا كرد تا ...
بيدل شاعري با حكمت و تفكر قدسي است، وي از تبار شاعران عارفي چون حكيم سنايي، عطار نيشابوري، مولانا و حافظ و ... است، شاعراني كه شعرشان گرانبار از انديشه و معناست در افق اين بزرگان، شعر زبان راز و نياز است و شاعري شأني خاص و ويژه دارد، همه آنان به زبان شعر نيك آشنايند و در اين زبان سرآمد روزگاران به شمار مي روند و همچنين در عرصه معني  و حكمت الهي نهنگاني يگانه اند، در دستكار اينان صورت و معناي شعر چنان درهم سرشته مي شود كه تشخيص يكي از ديگري سخت و ناممكن به نظر مي رسد به گونه اي كه ميتوان گفت انديشه آنان عين شعر و شعرشان عين انديشه آنان مي گردد، غزليات شمس و مولانا و غزليات بيدل و حافظ آيا سخني غير از شعر ناب است و باز هم آيا آثار همه اينان،‌ غير از بيت الغزل معرفت و  عرفان است؟ بي هيچ اغراقي  فهم، تبيين و توضيح انديشه هاي ژرف و باريك بينانه عرفاني بيدل به زبان تفصيل عمر گروهي از زبده ترين آگاهان را به سر خواهد آورد و اين نيست مگر جوشش فيض ازلي از جان و دل و زبان اين شاعر بزرگ و شاعران عارف ديگري كه حاصل عمر كوتاه و اندكشان، جهاني راز و معناست، ... بيدل غيراز غزلياتش كه هر يك آينه اي مجسم از شعر نابند، در مثنوي هاي «محيط اعظم» ، «عرفان»، «طلسم حيرت»، «طور معرفت»  به تبيين انديشه هاي عرفاني خود پرداخته است در ميان اين مثنوي ها دو مثنوي «محيط اعظم» و «عرفان» از قدر و شأن ويژه اي برخوردارند، مثنوي محيط اعظم را شاعر در روزگار جواني خود سروده است بررسي سبك شناختي و معنا شناختي اين اثر نشان مي دهد كه شاعر بزرگ در عهد شباب نه تنها به زباني نوآئين و غني از ظرفيتهاي بيني شاعرانه دست يافته بلكه شاعري صاحب انديشه با تفكري متعالي است. مثنوي «عرفان» كه به مرور در سز سي سال از عمر شاعر سروده شده است، در بر گيرند ه يك دوره كامل از جهان شناسي،‌ انسان شناسي و خدا شناسي عرفاني بيدل است، اين مثنوي از آثار ارجمند شعر عرفاني به زبان فارسي است كه در آن نور حكمت الهي با زبان شيفته شاعرانه يكي شده است و بي هيچ تعصبي مي توان آن را به لجاظ عمق و ژرفاي انديشه و زبان پرداخته و نوآئينش هم وزن و همسنگ آثاري چون مثنوي معنوي و حديق الحقيقه سنايي به حساب آورد. در يك نگاه گذرا به مثنوي عرفان و محيط اعظم مي توان به مشابهت و مقارنت بسيار آرا و افكار بيدل با انديشه هاي ابن عربي (عارف مغرب) پي برد،  با اين همه و به يقين بيدل خود صاحب تفكري خاص است كه مشي فكري او را از بزرگان ديگري همچون ابن عربي جدا مي كند. توضيح دقيق اين نكته مستلزم صرف وقت و دقت نظر در آرا و افكار ابن عربي و بيدل است . انديشه بيدل، انديشه وحدت و يگانگي است، در منظر او عالم عالم جلوه حق است و انسان آينه اي كه حيران به تماشا چشم گشوده است، به تماشاي تجلي حق در عالم وجود،  بيدل حق را تنها حقيقت هستي مي داند، در نگاه خود نيز همه موجودات قائم به حق مي باشند كه از چشم غافلان هميشه اين نكته پوشيده مي ماند. در نگاه شاعر ذره تا خورشيد چشم به سوي حق دارند و تمام هستي، پر شكوه و پاك به عشقي ازلي در جستجوي حق است: ذره تا خورشيد امكان، جمله، حيرت زاده اند جز به ديدار تو چشم هيچ كس نگشاده اند.
منبع:
ـ هنر، نشريه اتحاديه هنرمندان افغانستان. شماره هاي مسلسل سال چهارم. 136
ـ مجله غرجستان. كلكسيون سال ششم. 136
ـ مجله ادب. نشريه پوهنتون كابل. سال 1345

منبع:کانون ادبیات ایران
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 14:19 |

دیوان حافظ شیرازی در تلفن همراه

نسخه جدید از دیوان حافظ شیرازی با توانائی نمایش فارسی حتی در گوشی هائی که از زبان فارسی پشتیبانی نمیکنند. این دیوان شامل 495 غزل میباشد همچنین برنامه این امکان را به شما میدهد تا به مشاهده غزلیات پرداخته و با وارد کردن شماره مشخص به مشاهده غزل مورد نظر بپردازید ، از امکانات جالب این برنامه میتوان به گرفتن فال حافظ اشاره کرد. این برنامه با فرمت جاوا می باشد و بر روی اکثر گوشی هایی که جاوا را پشتیبانی میکنند قابل نصب است...


لینک مستقیم:دانلود کنید

رمز فايل: www.bbjoon.com

منبع : بی بی جون

و هیجان

 

 

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 6:0 |

دانلود اشعار سهراب سپهری بر روی کلیه گوشیها
این برنامه تحت جاواست .حجم برنامه هم خیلی کمه.

sohrab

   دانلود مستقیم با حجم 125 کیلو بایت

 

 

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 19:36 |

گزينه اشعار قيصر امين پور به زبان ارمني منتشر شد
رايزني فرهنگي ايران در ارمنستان کتاب "گزينه اشعار" قيصر امين پور را به زبان ارمني ترجمه و منتشر کرد.روابط عمومي سازمان فرهنگ‌و ارتباطات اسلامي اعلام کرد، اين کتاب 96 صفحه اي (شامل 54 شعر) توسط "ادوارد حق ورديان" ترجمه شده است.

aminpoor

رضا عطوفي رايزن فرهنگي ايران در مقدمه اي بر کتاب آورده است: "زماني که مراسم نکوداشت مرحوم دکتر قيصر امين پور را در محل کانون نويسندگان ارمنستان با همکاري دوست خوبم آقاي لئون آنانيان رياست کانون نويسندگان ارمنستان برگزار کرديم در پايان برنامه قول دادم که به زودي کتاب گزينه اشعار مرحوم قيصر امين پور را به زبان ارمني در ارمنستان منتشر نمائيم و اکنون خرسندم که اين مهم به خوبي انجام پذيرفت. بدون ترديد نام مرحوم امين پور به عنوان «شاعر انقلاب اسلامي» ثبت و جاودان گرديده است... امين پور رسالت عظيم فرهنگي انقلاب اسلامي را به خوبي درک کرده بود و در راستاي آن تلاش کرد و به همين جهت در رديف يکي از مهم ترين گروه از اديبان انقلاب اسلامي است که پديدآورنده ادبيات غني انقلاب اسلامي هستند."

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 23:52 |

صمد بهرنگی که بود؟

بهرنگي:

آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچه‌هايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نمي‌بينند چرا كه عدهء قليلي مي‌خواهند هميشه «غاز سرخ كرده در شراب» سر سفره شان باشد. آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگي چيست؟ آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم؟ چرا بايد بچه هاي شسته و رفته و بي‌لك و پيس و بي سر و صدا و مطيع تربيت كنيم؟

********

مرگ خيلي آسان مي‌تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، كه مي‌شوم، مهم نيست، مهم اينست كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد...

ماهي سياه كوچولو – صمد بهرنگي

 

 samad behrangi

نظر بزرگان ادب پارسی در مورد صمد بهرنگی

 

داكتر غلام حسين ساعدي:
صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

احمد شاملو:
... آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر مي‌كند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء مي‌كند.
- شهرﻯ است كه ويران مي‌شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي‌شود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم مي‌شكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم مي‌شود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!
صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق مي‌بايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.

خسرو گلسرخي:
هروقت به كتاب فروشي مي‌آمد كارش اين بود كه مواظب خريد دانش‌آموزان باشد، او نمي‌گذاشت كه بچه‌ها كتابهاﻯ مبتذل عشقي بخرند. يادم نمي‌رود كه صمد روزي به كتاب فروشي آمده بود به جواني كه ميخواست كتاب جنايي بخرد، خيلي اصرار كرد كه منصرف شود، جوان نپذيرفت. صمد چون معلم بود ميدانست كه چطور حرف بزند. هرطورﻯ بود آدرس جوان را گرفت. جوان كتاب دلخواه را خريد و رفت. ولي صمد كتاب هايي كه مي‌خواست او بخواند خودش خريد و براﻯ همين جوان پست كرد.
همين جوان بارها به كتابفروشي آمد و سراغ صمد را گرفت، ولي صمد رفته بود.

م. آزاد :
بهرنگي از تجربه هايش مي‌نوشت و لحن تلخ و تند و گزنده نوشته هايش، از درد حكايت ها داشت. بهرنگي هرگز نمي‌خواست با انتقادهايش آدمي «شجاع» شناخته شود و از اين روشنفكرهاﻯ غرغرو نبود كه در «مطلق» ها غرقه اند.

محمود احيايي:
زندگي، مرگ و آثار صمد بهرنگي راه تازه‌اي را در برابر سير ادبيات كودك در ايران گشود. در واقع اين نويسنده نخستين فردي بود كه در ايران با نگرشي انقلابي به كار براﻯ كودكان پرداخت و تمام كوشش را بر سر اين كار گذاشت.

 رضا براهني:
به اين زودي صمد بهرنگي تبديل به اسطوره مليت ستمديدهء خود شده است. ... صمد، اين واقعيت‌گرا ترين قصه گوي زمانهء ما، بي ترديد، پر شورترين و حال ترين «افسانه محبت» روزگار ما نيز هست.

امير پرويز پويان:
اگر چه بي‌چيز مرد، براي دوستانش ميراثي به جاي نهاد كه در هرگام، نشانه راه است. دريافته هاﻯ صمد دست كم مقدمه‌اﻯ اساسي بود براي شناخت ديگر وادي ها در كوشش هر انسان شرافتمند به خاطر بنياد نهادن دنيايي قابل زيست.

نسيم خاكسار:
... وجود صمد باعث شد كه بين مردم و ادبيات يك آشتي به وجود آيد. ادبياتي كه مسير ديگرﻯ را انتخاب كرده بود، ادبياتي كه در قلب توده ها جا داشت، با آن ها سر كار مي‌رفت، با آن ها در خانه مي‌نشست و با آنها در خيابان قدم مي‌زد. و اين چنين است كه ياد و خاطرهء صمد هميشه زنده مي‌ماند.

محمود دولت آبادي:
با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نمي‌پندارم، زيرا مي‌دانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.

بهروز دهقاني:
كوهي بود با بدن چو كاهي. در برخورد اول هيچ كس نمي‌فهميد كه در اين بدن لاغر چه قدرت و اراده عظيمي نهفته است. اين، براي كساني كه روحيات او را نمي‌شناختند واقعا گيج كننده بود. كساني كه دستخوش هر بادند و مثل آب خوردن وجدان خود را به اجاره ميدهند، از اينكه صمد به هيچ روي فريفته پول و مقام نمي‌شد، متحير مي‌شدند، جاي او كنار بخاري و پشت ميز در طبقه پنجم فلان اداره نبود. ميان مردم عادي كوچه و بازار، بچه ها، دهاتيها، خود را آسوده حس ميكرد، مثل ماهي توي آب.

علي اشرف درويشيان:
بهرنگي قبل از هرچيز به فكر نجات بچه‌ها، اين سازندگان دنياي آينده افتاد، تصميم گرفت آنها را طوري بسازد كه در دنياي پر مكر و فريب تبليغات بتوانند خود و همنوعانشان را نجات دهند، فريب سرو صداها و نوشته هاي وسائل گفت و شنود همگاني را نخورند.

صمد بهرنگي در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش مي‌گذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد. ياد او هميشه در تاريخ و در قلب هاي ما زنده است. او خورشيدي است كه با گل نميتوان اندود.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت 2:30 |

این جهان کوه است و فعل ما ندا پس نداها را ز ما آید صدا

 

پسر و پدري داشتند در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد

.. داد كشيد ؟؟ آي ي ي !!

صدايي از دور دست آمد ! آ ي ي ي !!

پسرك با كنجكاوي فرياد زد : كي هستي ؟

پاسخ شنيد : كي هستي ؟

پسرك خشمگين شد و فرياد زد : ترسو !!

باز پاسخ شنيد : ترسو !!

پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است ؟

پدر لبخندي زد و گفت : پسرم توجه كن و بعد با صداي بلند فرياد زد :

 تو يك قهرمان هستي !

صدا پاسخ داد : تو يك قهرمان هستي !

پسرك باز بيشتر تعجب كرد. پدرش توضيح داد :

مردم مي گويند اين انعكاس كوه است ولي اين در حقيقت انعكاس زندگي است.

هرچيزي كه بگويي يا انجام دهي، زندگي عيناً به تو جواب مي دهد.

اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلبت به وجود مي آيد و

 اگر به دنبال موفقيت باشي،

 

آن را حتماً به دست خواهي آورد.

هرچيزي را كه بخواهي ، زندگي همان را به تو خواهد داد.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 5:14 |

سخنی از حضرت زرتشت


به جهان چشم گشودن در دست ما نیست و از آن چشم

بستن هم در دست ما نیست ولی به جهان با چشم
 
بازنگریستن چرا!!!!!


 
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 17:42 |

۲۹بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

روز عشق ایرانی مبارک.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 19:8 |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد.

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 9:2 |

ارتباط با یک دوست
پژمان پاکدل عزیز
خوشحالم که از وبلاگ خوشت اومده.....
دوست عزیز اگه مایلی تو هم در این وبلاگ بنویسی میتونی یه پست الکترونی بهم بدی تا برات شناسه کاربری و کلمه عبور بفرستم....
هر کس دیگه ای هم که بخواد میتونه....
در هر صورت پژمان جان ازت ممنونم.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 10:4 |

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.

زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.
|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در شنبه 29 دی1386 ساعت 9:57 |

طنز در ادبیات کهن پارسی

بر خلاف نظر برخی که ادبیات کهن ایران را ، عبوس و ترش روی می پندارند ، ژرفایی از رندی و نگاه تیز در این دریا پنهان است . طنز امکانی ست برای دیدن چیزهایی که ازآن چشم می پوشانیم و بیان آنچه به صورتی دیگر نمی توان گفت . گزندگی و نگاه نقادانه را در ساحت طنز بیشتر از هرگونه ی ادبی می توان دید و پیشینیان ما نیز توجه ویژه ای به این شیوه ی بیانی داشته اند . ازاین روی بخشی از صفحه ی طنز سایت کانون ادبیات ایران را به نمونه های طنز آمیز از ادبیات کهن فارسی اختصاص داده ایم ، که امیدواریم به مرور پر بار تر شود .


در شأن مولانا « ساغری »

ساغری می گفت : دزدان معانی برده اند

هرکجا درشعر من یک معنی خوش دیده اند

دیدم اکثر شعرهایش را یکی معانی نداشت

راست می گفت آنکه معنی هاش رادزدیده اند

«جامی »


 

خانه ی شاعر !

درخانه ی من ز نیک و بد چیزی نیست

جز بنگی وپاره ای نمد چیزی نیست

ازهرچه پزند نیست غیر از سودا

وزهرچه خورند جز لگدی چیزی نیست

«عبید زاکانی »


 

خواجه غیاث الدین

و سپس بی سبب زبان به هجوش گشاد.

خواجه این قطعه رابه شاعر فرستاد:


زمدح آنچه افزودیم برکمال

به هجوی که گفتی همان کم شود

ز دُم لابه ی سگ چه شادی رسد

که با عف عفش موجب غم شود !


 

عذر

ای چرخ زگردش تو خرسند نیم

آزارم کن که لایق بندنیم

ورمیل تو با بی خرد و نادان است

من نیز چنان اهل وخردمند نیم

« اثیرالدین اومانی »


 

فراگربه !!

صاحبا و عده ای که فرمودی

شد فراگربه یا فراموشت

یا بده یا زانتظار برآر

بنده ات را ز وعده ی دوشت

« روشن اصفهانی »


 

 

مدرنیزم قدمایی !


اگر عاقلی بخیه برمو مزن !

به جز پنبه برنعل آهو مزن !

سوی مطبخ افکن ره کوچه را

منه در بغل آش آلوچه را

که نعل از تحمل مربا شود

به صبرآسیا کهنه حلوا شود

زافسار زنبور وشلوار ببر

قفس می توان ساخت اما به صبر

« مشرف اصفهانی ـ اسکندرنامه »


 

حشرات الارض !

خوبان گل گلشن حیاتند همه

شکرلب وشیرین حرکاتند همه

از آدمیان ، غرض همین ایشانند

بگذار که باقی حشراتند همه

« قاضی احمد سیستانی مشهوربه قاضی ِ لاغر »


شاعری !

کس که جمال نقش به جز حسن حال نیست

و آن را که حسن حال نباشد ، کمال نیست

شعر است هیچ و شاعری از هیچ ، هیچتر

درحیرتم که بر سرهیچ این جدال چیست ؟

یک تن نپرسد از پی ترتیب چند لفظ

ای ابلهان بی هنر این قیل وقال چیست ؟

از بهر مصرعی دوکه مضمون دیگری ست

چندین خیال جاه و تمنای مال چیست ؟

« سحاب اصفهانی »


 

کاتبی نیشابوری در مرثیه ی شاعری به نام (شمس علا) گفته :


رفت آخر از جهان شمس علا

آنکه گه گه در شماری آمدی

او برفت و ماند از و دیوان شعر

(( هم نماندی گر به کاری آمدی ))


 

درهجو خواجه ای که قدی دراز داشته است :


ای خواجه درازیت رسیده ست به جایی

کز اهل سماوات به گوشت برسد صوت

گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی

تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت

«انوری ابیوردی »


 

بخل وناخن خشکی وزیر را ، چنین تمهید بسته است :


به خواب ، دوش چنان دید می که صدر جهان

مرا بخواندی وتشریف داد و زر بخشید

شدم به نزد معّبر ، بگفتم این معنی

جواب داد که این جز به خواب نتوان دید

« ظهیر الدین فاریابی »


 

بخل


نظام الدّین تو راوصفی است در بخل

بگویم گرچه از من خشمت آید

به بخل اندر چو سوزن تنگ چشمی

که تاری ، ریسمان در چشمت آید

« اثیرالدین اومانی »


 

هشدار

پوستینی بخواستم از تو

تا زمستان به سربرم در آن

حرمت ما برتوبود چنانک

حرمت پوستین به تابستان

بده ای خواجه پوستینم هین !

بیشتر ز آن که پوستینت هان !

« استاد جمال الدین عبدالرزاق»


 

مهمان

کرده ای میزبان ِ مهمانیم

که مراجان زدستش آزرده ست

زاشتها ، گرچه سنگ خاره بود

تا نگه می کنی فروبرده ست

وای من کز نهیب معده او

هرکه بینی فغان برآورده ست

الغرض ، رحم کن که می دانم

تا توآگه شوی مراخورده ست

«صبور کاشانی »

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:12 |

واژه ی " هیچ " در شعر بیدل
 

" جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ "

 

 

 کاربرد واژه ی " هیچ "، در بحث مفهوم شناسی شعر بیدل، از مهمترین نکات مورد تأمل است. بیدل با توجه به بار فلسفی این واژه، در چند جا از این مفهوم  استفاده کرده است. برای ساماندهی اصل تسلسل در این بحث، خوب است سخن درباره ی این مسأله را با بخشبندی زیر پی بگیریم:

1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟
2- نگرش بیدل درباره ی این واژه چگونه است؟

1- مفهوم واژه ی " هیچ " چیست؟:
واژه ی " هیچ " با توجه به گستره ی معنایی متعددش، توجیهات مختلف مفهومی دارد که در این نبشته، به گونه ی فشرده به چند توجیه در این باره، اشاره می شود:
الف- مفهوم هیچ از نظر سارتر:
" ژان پل سارتر" فیلسوف اگریستانسیالیست فرانسوی، در تلقی های فلسفی اش به صورت غیر مستقیم، مفهوم " هیچ" و هیچی را به نوعی " نیستی" می انگارد و در بحث گسترده ی " هستی و نیستی"، مفهوم " نیستی " را با توجه به رابطه ی فلسفی اش در متن هستی، هستی تلقی می کند.
سارتر با این انگاره ی فلسفی می گوید: " هنگامی  که از نیستی به عنوان " عدم " حرف می زنیم، این رویکرد می رساند که پس چیزی به نام نیستی موجود است، در غیرآن چگونه می توان از چیزی که نیست حرف زد و درباره ی آن تصور کرد. " این فرضیه ی فلسفی سارتر به گونه ی ژرف، بازگوکننده ی رابطه ی دال – مدلولی مفهوم نیستی با هستی است و در پایان، این دریافت را در ذهن می رساند که نیستی هم به نوعی " هستی " است. پس مفهوم " هیچ " که از نظر سارتر مساوی به " نیستی " است، در ذات خود همان " هستی " است.
ب- مفهوم " هیچ " از منظر عرفان: افزون بر رویکردهای متعدد و مختلف درباره ی مفهوم " هیچ " و " هیچی " در عرفان، دوگونه برخورد معنایی در قلمرو عرفان در مورد این واژه وجود دارد: یکی هیچ به معنای عدم یا نیستی و دیگری هم " هیچ " به معنای پوچی و پوسیده گی.
در رویکرد اول مفهوم " هیچ " مساوی به نیستی عارف در نفس خودی و رسیدن به هستی کل ( وحدت الوجود ) است که به حیث وادیی در سلک صوفیه دانسته می شود؛ اما در رویکرد دوم، معنای واژه ی " هیچ " با نوعی نگرش منفی ( بی معنایی و پوچی محض ) همراه است.
پ- مفهوم هیچ در لایه ی دیگر:
      " هیچ " در یک لایه ی معنایی دیگر، به معنی خالی شدن از توهمات " هست و نیست " و آن چه که پیرامون ما می گذرد و غالباً در گرو مسایل مادی است، می باشد؛ یعنی هیچی و گرایش به  مفهوم "هیچ " انگاری، دوری از تعلقات " نفس اماره " است که متأسفانه محیط گسترده ی فکری آدم ها را محصور و محدود کرده است.

2- نگرش بیدل درباره ی این واژه چگونه است:
"بیدل " از شمار شاعرانیست که درباره ی مفهوم " هیچ " و " هیچی" با نگرش متضاد ( پارادوکسی) عمل کرده است؛( و این رویکرد بسیار زیبا در شعر بیدل است ) یعنی یکجا از واژه ی " هیچ " به معنای " نیستی محض " سخن زده و در جای دیگر بر عکس برداشت مثبتی را همراه با نوعی نگرش عرفانی مطرح نموده است.

- هیچ به معنای نیستی محض:
" جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ " 
و یا:
" منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو
رنج عبثی می کشد این قافله با هیچ "
- هیچ به معنای نگرش مثبت عرفانی و تکیه بر هستی " وحدت الوجود " یا هستی کل :
      " ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
      او هستی و مانیستی، او جمله و ما هیچ "
    
     در نگرش نخست  ( جان هیچ و جسد هیچ ...) هستی انسان در جغرافیای هستی از دید بیدل ، ننگی بردامن " نیستی " است که تا ناکجایی هیچی و پوچی امتداد می یابد؛ اما در نگرش دوم ( مارا چه خیال است ... ) انسان نمودی از نیستی ( هیچ ) است که خاضعانه می خواهد این نیستی را در نفس آن هستی کل، به نوعی هستی بکشاند، زیرا در پنداشت او، این " هیچ " یا نیستی بدون توسل بر هستی کل، زیر و بم وهمی در توفان صدا در ساز نیستی است:
 " زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن
طوفان صداییم درین ساز و صد ا هیچ "
- " هیچ " به معنای پوچ : واژه ی هیچ افزون بر کاربردهای متعدد معنایی در شعر بیدل، به مفهوم پوچی نیز آمده است. بیدل در این باره اشاره ی زیبایی دارد:
" ای صفر اعتبار خیال جهان پوچ
شرمی ز خود شماری چندین هزار و هیچ "

" صفر اعتبار" به تعبیر بیدل در این جهانی که آمیخته با خیال " پوچ " و واهی است، مساوی به انسانی است که در عالم " کثرت" به سر می برد ودر آن عالم، حیثیت یک صفر را دارد. صفر از دید بیدل در عالم " کثرت"، به تنهایی خود اگر هزار تا هم باشد، عدد و رقم مجهول و بی معنایی است که بدون عدد یک ( عالم وحدت ) مفهوم روشن ندارد؛ پس این نگرش صفر در عالم به تعبیر خودش اعتباری، خیال پوچیست که در پایان، چیزی جز شرمساری و " تحقیق معانی غلط " را در پی نخواهد داشت؛ زیرا :
" بیدل اگر اینست سر و برگ کمالت
تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ "


جاوید فرهاد

|+| نوشته شده توسط کیوان حسین زاده در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 18:9 |